سلام دلبرکم.شبت به خیروشادمانی
خوبی عزیزه دل آبجی
پرشین دیروز رو فیلتر بود ولی متاسفانه از بعضی جهات و خوشبختانه از بعضی جهات دیگه به یه روز نکشیده رفع فیلتر شد....
اصلا خوشم نمیاد یک آدم متاهل و پنهانکار مثل آرمان یا یه آدم ...مثل... به اینجاها سربزنه.اصلا قبلا هم که آرمان متاهل نبود از همون سالها که رابطه مون خراب شد خوشم نمیومد از اینکارش"شایدم این بد اومدن از همونوقتها شروع شد"چون همیشه اعتقاد داشته و دارم برای دونستن حال دیگران این راه مزخرفترین وبچه گانه ترین راه ممکن و تا وقتی میشه رفت و یکی رو از نزدیک دید و حالش رو پرسید یا بهش زنگ زد و سراغش رو گرفت و...خیلی مسخره ست که در نت دنبالش بود و پیگیر کارهاش .این بچه گانه ترین راه ممکن برای پیگیری احوال کسیست البته از نظر من.وقتی همه چیز تموم شده یعنی در قلبت چیزی به نام احساس مثبت راجع به شخصی مثلا بنام سوفی وجود نداره پس دلیلی هم نداره حتی اینجا جویای حالش باشی اونم نه حتی با کلمه ای نوشتن بلکه فقط اومدن و سرزدن و ... :|
اگه هم وجود داره که این لوس بازیها بی معنی.حالا هم که دیگه انتخابت رو کردی به جای وقت تلف کردن تو سایتهای مختلف بهتره آدم" به زندگیش برسه و به زنش یا شوهرش وفادار باشه.بجای چت کردن و اینطرف و اونطرف عضو شدن و اینجا و اونجا سرک کشیدن و با این و اون حرف زدن بهتره دیگه تاهل و تعهد رو باور کرد و چسبید به زندگی
اونوقتی که ماهمدیگر رو دوست داشتیم قدر روزهامون رو ندونستیم تو خیانت میکردی و من بداخلاقی من بدی میکردم و تو کج خلقی و...بالاخره یه روز همه چیز به هردلیلی تموم شد.
هادی من که رفت از نظر من ته مونده ها هم تموم شد همون لحظه که رفتم و با اون وضع دیدمش اگه قرار بود چیزی بمونه همونروزها باید میموند.اونروزها دوست داشتن معنی میگرفت.حضور معنی میگرفت.اونوقت بود که میشد باور کرد جنس دوست داشتنت واقعی بوده یا خیر که البته خیر بود.بعد از اونروزها دیگه واقعا برای من آدمی به اسم ارمان جز در خاطرات گاه و بیگاه یا دیدن موضوعات و چیزهایی که گاهی خاطره ای رو به ذهن میاورد و لبخند یا بدوبیراهی رو به لب"هیچی از تو نموند
و اونروز و دیدن تو و تاهلت و حس بدی که از نگفتنت ایجاد شد و پنهانکاری عجیب و بی معنیت"بدجور بدتر از هروقت منو آزرد.چون من دیگه بعنوان یک آدمی که اطلاعاتی داشتی و قلبی که گاهی مهربونی هم درش دیده میشد بهت نگاه میکردم و فکرمیکردم سوال کردن ازت مزاحمتی نیست و فکری رو در ذهنت ایجادنخواهد کرد اما ...
دیگه به من سرنزن آرمان نه اینجا نه به هیچکدوم از وبلاگهام.تو انتخابت رو سال ۸۵ کردی وقتی هنوز بودم و با دیگری دوست شدی.انتخابت رو کردی وقتی عزیزم رفت و بهم زنگ زدی اما نمیدونستی چی بگی و من فقط گریه میکردم و تو گفتی فعلا مزاحمت نمیشم بعد زنگ میزنم اما رفتی و دیگه هیچوقت زنگ نزدی.انتخابت رو کردی وقتی زندگی با یکی دیگه رو برگزیدی و خندیدی به من و همه ی دروغهات که باور کرده بودم...
منم که انتخابم معلوم بوده و هست.پس دیگه دلیلی وجود نداره اینجا بیایی.تا قبل از دیدن تاهلت میگفتم بی خیال به هرحال اگه من بخودم حق میدم برای سوالهایی مزاحمش بشم اونم به خودش حق میده بیاد اینجا و به هردلیلی از اوضاع و احوالم اینطوری باخبر بشه برام مهم نبود و البته خاطراتی که به ذهنم میرسید رو برخلاف قبلترها مینوشتم با تصور اینکه بدونی از اینکه بهم کمک کردی ممنونم و حتی ازت متنفر هم نیستم چون تو فقط قسمتی از گذشته ی تمام شده ی من هستی و تمام.
ولی بعد از دونستن این موضوع واقعا حسم خیلی بد شد از اینهمه بی معرفتی و دروغ و بازی یا فقط پنهانکاری به دلیلی موجه از نظر خودت و غیرموجه از نظر من.احساس کردم با این پنهانکاریت بهم توهین کردی و این خیلی بد بود خیلی
از اینکه سلامتی-شادی -خوشبختی(انشاءالله)و زندگی میکنی خوشحالم.همیشه برای سلامتی و شادی و خوشبختی همه خوشحال میشم تو هم مثل بقیه ی ادمهایی پس دلیلی نداره فکرکنی از ناراحتی و بدبختیت خوشحال میشم.این بچه بازیها زیادی ازت بعید بود با اون اس ام اسی که اون روز زدی.از اینکه بالاخره کسی رو که دوست داشتی پیدا و انتخاب کردی خوشحالم حتی با توجه به همه ی دروغها و خیانتهایی که به همه ی وجود و زندگی من کردی.از اینکه سعی میکنی مرد زندگیت باشی خوشحالم و بیشتر از هرچیزی خوشحالم که باهم ازدواج نکردیم چون هرگز نمیتونستم بپذیرم همسرم هنوز مثل دوران مجردیش در نت سرگردان باشه و هنوز دوستی های پنهانی داشته باشه هنوز شماره ش تو مسنجر باشه هنوز ...
البته هنوزم برام سخت که چطور ممکنه دونفر انقدر همدیگر رو دوست داشته باشند ولی بهم خیانت کنند به دوست داشتن هم به باورهای هم به قلب هم و من و تو اینکار رو کردیم...
اما جوابم فقط همینه که ما همونوقتش هم که واقعا شاید همدیگر رو دوست داشتیم مال هم نبودیم چون تو همیشه یک نفر دوم و سومی در زندگیت بود که فقط ۴-۵ماه من باور کردم که این خصلتت رو ترک کردی و بعد و قبلش همیشه این حضور رو حس میکردم و آزار میدیدیم و چه بد بود که چون دوستت داشتم و دوست داشتنت رو باور کرده بودم بازم کنارت بود
بگذریم.......
نزدیک اذان
الان کانال ۳ قسمت کوتاهی از صحبتهای شهید رجایی رو داشت پخش میکرد و بعدش دعای امن یجیب ...رو که ایشون میخونند و...دارم گریه میکنم چون یاد شب یا بهتره بگم صبح آخر زندگی این دنیائیت افتادم.چقدر امن یجیب خوندم وقتی از اطاق انداختنم بیرون.چقدر امن یجیب خوندم وقتی اون لحظه های تلخ رو در ذهنم مرور میکردم که تو همش به اینطرف و اونطرف کوبیده میشدی.آخ هادی
هادی
هادی
هادی
هادی
هادی
کی دلم آروم میگیره؟کی قلبم ضربانش طبیعی میشه؟اصلا کی برای همیشه این چشمها روی این دنیا بسته میشه و وقتی باز بشه توروخواهم دید که تو آسمون به استقبالم میایی؟
دنیا لحظه ای مکث نکرد برای رفتن تو اما کی میشه این قلب مکث کنه و وقتی دوباره بتپه که من پیش تو باشم.دلم انقدر برات تنگ انقدر برات تنگ که هیچ کلمه ای نمیتونه وصفش کنه.هیچ قطره ای از این اشکها که گرماش داره صورتم رو میسوزونه حتی نمیتونه ذره ای از رنجی که میکشم رو کم کنه
خیلی وقت بود سعی کرده بودم گریه نکنم.اشکهام رو قورت داده بودم ولی الان امن یجیب شهیدرجایی منو برد به تلخترین دقایق زندگیم.هنوزم باورم نمیشه هادی.باورم نمیشه نیستی.باورم نمیشه ۴ماه دیگه دوسال میشه که تنهام گذاشتی.امروز وقتی تو ولیعصر داشتم قدم میزدم لحظه به لحظه یادت بودم.لحظه ای قلبم اونقدر گرفت که میخواستم وسط پیاده رو بشینم کف زمین و فقط داد بزنم داد بزنم داد بزنم داد بزنم
دستم رو گذاشتم روی قلبم و به آسمون نگاه کردم.بغضم رو قورت دادم واز همینجا بهت لبخندزدم.
باخودم فکرمیکردم اگه تو بودی کلی تو جمهوری میخواستی منو بکشونی دنبال مغازه های مبایل فروشی.اما اگه بودی حتما با اون حالت هوای کثیف اونطرفها خیلی اذیتت میکرد
میدونی هادی خوشحالم که با اونهمه دردی که داشتی نیستی چون دیگه درد نمیکشی.نیستی که دیگه اونطور سرفه کنی که خون بالا بیاری نیستی که دیگه نتونی ۴تا پله رو بالا پائین بری و مجبور بشی با باسن رو پله ها حرکت کنی
الهی قربون اون پاهات بشم که اونقدر تو اون برف و سرما مجبور بودی بخاطر ورمشون دمپایی پات کنی
الهی قربون رگهای دستات بشم که دیگه از بس سوراخ شده بودند و دارو تزریق کرده بودند بهش سفت شده بود و جیغ میزدی و بهم میگفتی کمکت کنم و من فقط اشک میریختم و عرضه ی هیچ غلطی و کمکی رو نداشتم
واقعا بعد از تو و با دیدن اینهمه روزها و ساعتها و دقایق و ثانیه های تلخ چطور میتونم ذره ای به گذشته ای که فکرمیکردم تلخ بگم تلخ.اون بچه بازیها در برابر اونچه دیدم و کشیدم واقعا هیچ بودن هیچ
اصلا اونها از وقتی تو رفتی دیگه برای من وجود ندارند
احسان آذر و همه ی اونچه بین ما بود و گذشت و همه ی بدیهایی که کردند و کردم وهمه ی آزارهایی که دیدم و قلبم که شکست همه و همه و همه نیست و نابود شد وقتی تو رفتی.
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و آنچه بود گذشت...
وقتی تو رفتی معنی این بیت رو فهمیدم که روزی برای هر اتفاقی میومد تو ذهنم.تازه وقتی تو رفتی عمقش رو درک کردم
وقتی تو رفتی تازه فهمیدم چه جای سستی برای ایستادن در زندگی انتخاب کرده بودم
دلم خیلی برات تنگ شده هادی.اونقدر که الان دلم میخواست میمردم همین الان و همه ی این دردها و دوری ها تموم میشد...ببخش عزیزم اگه ناراحتت کردم.میدونی دلم میخواد الان پاشم بیام پیشت.
:)) یاد پارسال افتادم شب احیا که اومدم پیشت یادته؟با آژانس اومدم الهی بمیرم برای اون جوونی که منو برد.بعدش چقدر ناراحت بودم از اینکه اون بنده خدا رو تو اون وقت شب آورده بودم بهشت زهرا.البته تو راه برگشت کلی حرف زد باهام و بهم دلداری داد.دلم خیلی گرفته بود و اگه نمیومدم دق میکردم
فکرکنم یکی از این شبها باید بازم بیام.چرا شب؟چون راحتترم.چون مزاحمت شاید کمتر باشه.چون سکوت باعث میشه بهتر بتونیم باهم حرف بزنیم و صدای هم رو بشنویم
خیلی وقته نیومدم پیشت بخاطر امتحانها رخش یا همونطور که خودت میدونی بخاطر بهونه هایی که راز بین ماست
به زودی میام پیشت عزیزه دل آبجی
خیلی زود
دوستت دارم قربونت برم الهی
...
خب عزیزه دلم الان ساعت ۱۰.۵ شب.نیم ساعت دیگه سریال بامزه ی سان سون شروع میشه البته تکرارش.الانم داره رعدوبرق میزنه هوارررررر تا
حالم بهتره چون امشب دیگه بغضم رو قورت ندادم و گریه کردم :)
حالا بهترم باور کن دلبرکم.البته یه کم بخاطر قضیه ی مهمونی فردا عصبی شدم و قضیه ی اس ام اس زیور حالم رو گرفته اما هرچی خیره حتما همون خواهد شد مطمئنم :)
فکرکنم سه روز پیش بود که بالاخره با مهندس صحبت کردم
وای چه بوی خاکیییییی.چه صدای بارونی
اه جدیدا طبقه ی اول بجان خانواده ی خانم و آقای ن یک خانواده ای اومدن که آقا همش دم پنجره هستند.آدم جرات نمیکنه بره یه دقیقه دم پنجره.اه حالم از این عدم آرامش بهم میخوره
اره داشتم میگفتم.بعد ازاینهمه مدت سکوت کردن و هی حرفهای خاله زنکی این و اون رو شنیدن راجع به مهندس و تغییراتش" و دیدن خیلی مسائل با چشمای خودم و...بالاخره سکوت رو شکستم و باهاشون حرف زدم.بهشون گفتم که خودتون هم میدونید تنها آدمی که الکی چیزی بهتون نگفته تو این ۱۴-۱۵سال و اگه دوستتون داشته بعنوان مدیر دوست مشاور همکار یا هرچی بخاطر خودتون نه موقعیت و مال و منالتون من بودم.یعنی خودشون اولش گفتند و بعد منم اقرار کردم.واقعا هم همینطوره.هیچوقت کسی رو بخاطر الزاما موقعیت و مقامش دوست نداشتم.اگه به کسی گفتم دوستت دارم و این کلمه رو به میل خودم گفتم نه تحت شرایطی که برام ایجاد کرده یا کردند"قطعا حرف دلم بوده حالا اون آدم یک کارگر ساده باشه یه انباردار ساده مثل علی جعفری که روزی یک کارگرصفر بود تا الان که مدیرانبار یا آبدارچی باشه مثل آقای ش یا مدیرعامل باشه مثل مهندس"برام فرقی نداشته و نداره
اگه دوست داشتم خود اون آدم رو دوست داشتم و فکرمیکنم احساس دو طرفه ای هم که بوجود اومده همیشه به این دلیل بوده.یعنی برای علی جعفری هیچکس سوفیا نمیشه همونطور که برای من هیچکدوم از کارگرا و سرپرستها اون نمیشه.برای من هیچوقت کسی مهندس نمیشه و شایدبرای همینم مهندس همیشه منو صادقانه دوست داشته
خلاصه بعد از این حرفها صحبتهام رو کردم و حرفهاشون رو هم گوش کردم.بهشون گفتم که توجیه دارید میکنید و دلایل و شواهدم رو هم آوردم و...خلاصه یکربع ۲۰ دقیقه ای صحبت کردیم و با آرزوی اینکه فکرکنند و باور کنند که اونچه بهشون گفتم عین واقعیت است و امید به اینکه مهندس قدیمی خودمون بشوند و از این چاله دربیان ازشون خداحافظی کردم
دیشب رفتند آلمان اما قبلش زنگ زدند و ۱۰دقیقه ای صحبت کردیم.بهم گفت چون دوستی و محبت تو رو درش شک ندارم همیشه به حرفهایی که جدی باهام مطرح میکنی فکرمیکنم چون میدونم بدون غرض میگی و خیرم رو میخوای.این دوروز به حرفهات فکرکردم و واقعا فهمیدم که حق با توست در بعضی موارد و بهت قول میدم که همه چیز رو درست کنم.قول مردونه
گفتم الان مثلا با پنبه میخواین سرببرین؟اما خیلی جدی گفت:به خدا نه.به جون خودم خودت و به هرچی که اعتقاد داری نه.واقعا فکرکردم و این حرفهایی که دارم میزنم بدون که از صمیم قلب و تمام تلاشم رو میکنم اوضاع رو درست کنم.
امیدوارم اینطور باشه و واقعا مهندس خودمون بشه بازم.نه آدم مسخ شده ای که الان هست.آمین
اگر واقعا بهتر بشه خدایا تورو بیشتر از پیش شکرمیکنم که کمکم کردی بتونم ذره ای اثر مثبت داشته باشم
ممنونم خدای من بخاطر قلبی که بهم دادی و بیانی که گاهی در اختیارم میگذاری
چقدر دلم یکهو هوس کیک کرد :(
کاشکی کیک یا شیرینی خامه ای داشتم
خب دلبرکم من برم سریالم و ببینم
دوستت دارم هوار تا
برای فردا و خیریتش دعا کن
همیشه عاشقت
سوفی