تبليغاتX
سوفیا بعد از سی سالگی

سوفیا بعد از سی سالگی

به زودی به تو خواهم پیوست مسافر جوان زندگی من...اللهم صل علی محمد و آل محمد

-یادمون باشه که؛ خدا همیشه هست.

-یادمون باشه که؛ کسی که زیر سایه دیگری راه میره، خودش سایه‌ای نداره.

-یادمون باشه که؛ هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.

-یادمون باشه که؛ زخم نیست آنچه که درد دارد، عفونته.

-یادمون باشه که؛ در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.

-یادمون باشه که؛ دست به کاری نزنیم که نتوانیم آن را برای دیگران تعریف کنیم.

-یادمون باشه که؛ اونایی که دوستشون داریم می‌تونند دوستمون نداشته باشند.

-یادمون باشه که؛ حرف‌های کهنه از دل کهنه میاد، پس دلی نو بخریم.

-یادمون باشه که؛ فرار، راه به دخمه‌ای می‌بره برای پنهان شدن، نه آزادی.

-یادمون باشه که؛ باورهامون شاید دروغ باشند.

-یادمون باشه که؛ لبخندمان را در آیینه جا نگذاریم.

-یادمون باشه که؛ آروزهای انجام نیافته دست زندگی رو گرفتن و اونو راه می‌برند.

-یادمون باشه که؛ محبت به دیگران برای نمایش گذاشتن مهر خودمون نباشه.

-یادمون باشه که؛ آدم‌ها همه ارزشمندند و همه می‌تونند مهربون و دلسوز باشند.

-یادمون باشه که؛ تنهایی ما در مقایسه با تنهایی خورشید خیلی کمه.

-یادمون باشه که؛ دو رنگی رو با کمتر از صداقت ندیم.

-یادمون باشه که؛ دلخوشی‌ها هیچ کدوم ماندگار نیستند.

-یادمون باشه که؛ تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز روبراهه.

- یادمون باشه که؛ هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.

-یادمون باشه که؛ آرامش جایی فراتر از ما نیست.

-یادمون باشه که؛ من تنها نیستم، ما یک جمعیت‌ایم که تنهاییم.

-یادمون باشه که؛ از چشمه درس خروش بگیریم و از آسمان درس پاک زیستن.

-یادمون باشه که؛ برای آموختن و درس دادن به دنیا آمدیم، نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان.

-یادمون باشه که؛ برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود!

-یادمون باشه که؛ لازمه گاهی با خودمون روراست‌تر از این باشیم که هستیم.

 -یادمون باشه که؛ قبلا چیزهایی برامون مهم بودند که حالا دیگه مهم نیستند.

-یادمون باشه که؛ آنچه امروز برامون مهمه، فردا نخواهند بود.

-یادمون باشه که؛ نیازمند کمک هستند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ایم.

-یادمون باشه که؛ ما از این به بعد هستیم، نه تا به حال.

-یادمون باشه که؛ غیرقابل تحمل وجود ندارد.

-یادمون باشه که؛ با یک نگاه هم ممکنه بشکنند دل‌های نازک.

-یادمون باشه که؛ به جز خاطره‌ای هیچ نمی‌ماند.

-یادمون باشه که؛ وظیفه من اینه «حمل باری که خودم هستم تا آخر راه».

-یادمون باشه که؛ منتظر تنها یک جرقه است، انبار مهمات.

-یادمون باشه که؛ کار رهگذر عبوره، گاهی برمی‌گرده،گاهی نه.

-یادمون باشه که؛ در هر یقینی می‌توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.

-یادمون باشه که؛ همیشه چند قدم آخره که سخت‌ترین قسمت راهه.

-یادمون باشه که؛ امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.

-یادمون باشه که؛ به جستجوی راه باشیم نه همراه.

-یادمون باشه که؛ هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.

-یادمون باشه که؛ کلا ناامید نمیشی اگه تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.

-یادمون باشه که؛ خوبی اونی رو که نداریم اینه که نگران از دست دادنش نیستیم.

-یادمون باشه که؛ در خسته‌ترین ثانیه عمر، رمقی برای انجام کارهای کوچک هست.

-یادمون باشه که؛ وقتی از دست دادن عادت میشه بدست آوردن، دیگه آرزو نیست.

-یادمون باشه که؛ اونایی رو که گوشه آسایشگاه‌ها غریب‌اند و تنها، از یاد نبریم.

-یادمون باشه که؛ گاهی باید برای راحتی خیالِ دیگران خودمون رو خوشحال نشون بدیم.

-یادمون باشه که؛ سعادت دیگران بخش مهمی از خوشبختی ماست.

-یادمون باشه که؛ قولی را که به کسی میدیم عمل کنیم.

-یادمون باشه که؛ دوست بداریم بی‌انتظار پاسخی از طرف دیگران.

-یادمون باشه که؛ مهربانی صفت بارز عشاق خداست پس از اینکار ابایی نکنیم.

-یادمون باشه که؛ این دعا همیشه ورد زبونمون باشه «خدایا هیچوقت ما رو به حال خودمون رها نکن

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 22:21  توسط سوفیا  | 

سلام دلبرکم.شبت به خیروشادی

بعدازمدتها دارم اینجا مینویسم چون فیلتره و دوستان نمیان اینجا.منم که تو وبلاگم بخاطر لج بازی با پسرمامی گفتم تا یکماه نمی نویسم.برای همین چون خیلی دلم پر بود گفتم بیام اینجا.

امروز آخرین امتحان یعنی زبان تخصصی بود.فکرش رو کن اینهمه نشستم خوندم خوندم خوندمممممممممممممم

آخرش چی شد؟ساعت امتحان رو اشتباه کردم و نرسیدم به امتحان.یعنی انقدرررررررررر حالم بد بود که باورت نمیشه.کلی از شدت عصبانیت و ناراحتی گریه کردم خیلی داغون شده بودم خیلیییی

چقدر امروز به پسرمامی زحمت دادم چقدر بنده خدا هی سوالامو براش کامنت میکردم اون زنگ میزد و جواب میداد درسته هی متلک هم بارم میکرد و طبق معمول مسخره م میکرد ولی واقعا دستش دردنکنه.تازه کلی باخودم فکرکرده بودم بابت تشکر از پسرمامی معلم امشب براش یه پست میذارم و یه عکس گل که ازش تشکر مجازی کرده باشم تا بعد که براش طبق قولم شله زرد بفرستم.

اما انقدر حالم بد بود و خورد تو ذوقم خصوصا که پسرمامی به جای دلداری هی مسخره م کرد و اذیتم کرد و به وبلاگم گیر داد و...منم گفتم تا یه ماه نمیام بنویسم.بابا من گناه دارم آخه.من دارم دیوونه میشم اونوقت اون بچه منو هی اذیت میکنه :(

فردا صبح میخوام برم دانشگاه امیدوارم استاد مهرپویا باشه و امیدوارم بتونم ببینمش و باهاش حرف بزنم.نمیدونم آیا کمکم میکنه و آیا درکم میکنه.من واقعا اشتباه کردم بی دقتی خستگی یا هرچی؟یعنی تاوانش باید یکبار دیگه این کلاس رو گرفتن باشه؟این خیلی نامردی نه برای من برای همه.قانون مسخره ایه درچنین مواردییییی

آه چقدر دلم گرفته.میدونم خدایا حتما خیرومصلحتی توش بوده بقول خانم بختیاری،علی و مامان شاید اگه به وقت از خونه در میومدم یه اتفاق بد در انتظارم بود.خدایا شکرت

بازم شکرت.بازم شکرت که سکته نکردم وقتی فهمیدم چی شده؟

واقعا انقدر که جا خورده بودم بعیدنبود سکته کنم و خدایا ازت ممنونم که نذاشتی برام اتفاقی بیافته.

نه تو راه دانشگاه رفتن و نه برگشتن و نه وقتی انقدر حالم بد شد و جا خوردم و مثل دیوونه های میدویدم تو خونه.

خیلی خسته ام خیلی خوابم میاد.اما هرکاری میکنم خوابم نمی بره.

خب میدونی عزیز آدم هرچقدرم فکرکنه عیب نداره ولی غصه میخوره اینهمه زحمت بکشه خودش رو تو خونه حبس کنه و آخرش یه همچین اتفاقی بیافته.قبول داری؟

من برم دراز بکشم شایدخوابم ببره

میبوسمت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 23:8  توسط سوفیا  | 

سلام دلبرکم

شبت به خیروشادمانی و سلامتی

خوبی عزیزه دل آبجی؟

منم خوبم شکرخدا.خوشبختانه وضع جسمیم بهتر شده و اگرچه هنوز دارم درمان میکنم اما میتونم بگم به دعای تو و لطف خدا خیلی بهترم.

قبلا گفتم که ترم دو شروع شده و کلاسهام افتاده جمعه و یکشنبه.از استاد احتمالاتمون هم گفتم که یک آدم با سواد اما بسیار چیپ-بی تربیت-لات و یه جورایی سبک

چنان شوخیهای مزخرفی میکنه و جوکهای بیخودی تعریف میکنه و اداها و اصوات عجیبی از خودش درمیاره که خدایی من حالم بهم میخوره و البته دلم برای اینهمه علمش میسوزه

استاد اقتصاد و سفارشات خارجیمون یکیست و بسیار آروم و جدی و البته یه جورایی بی جذبه است.اما ادم محترمی به نظر میرسه که نه حرف بی مورد میزنه نه رفتار جلف داره فقط ایکاش یه کم خونگرم بود.

استاداخلاق و آئینمون مثلا دکترای روانشناسیست اما چنان بچه ها سرکارش میگذاشتند که اخرش من مجبور شدم مداخله کنم و بچه های الافی که فقط برای خوشگذرونی ووقت تلف کردن میان سرکلاس رو خفه کنم

استادمدیریتمون هم که گفتم آدم تپلی وبامزه است

یه موضوع عجیب:امروز سه نفر از بچه ها درساعتهای مختلف بهم زنگ زدند و یکهو نمیدونم چطور ازم راجع به احسان پرسیدند؟؟؟؟وگفتم که ...

اما جالبیش اینه که امشب چون کلی لباسهام رو شسته بودم و لباس زمستونیهام رو هم هنوز درنیاوردم و البته هنوزم زوده رفتم در کمد دنبال یک لباس گشتم و فکرکن در تاریکی کمد و اطاق(یکی نیست بگه خب بی عقل برق رو روشن کن)فکرکن چه لباسی رو کشیدم بیرون؟؟؟

پیرهنی که از احسان یادگاری گرفته بودم اونوقتها.اینهمه سال دست بهش نزدم و سالها بود در کمد مونده بود و حالا امشب...حس خاصی نداشتم چون واقعا همه ی گذشته ای ها گذشته اند خصوصا بعد از تو نازنینم ولی عجیب بود برام که امروز چه خبره؟؟

امیدوارم هرجا هست سلامت و خوشبخت باشه

تصمیم قطعی گرفتم عزیز برای گرفتن گوشی مبایل.اما میدونی که نه من نه هیچکدوم سردرنمیاریم.تو همیشه اینکارها رو برامون میکردی.البته به هرکدوم ازبچه ها بگم قطعا کمکم میکنند ولی میدونی که چقدر برام سخت درخواست و ایجاد مزاحمت.البته خانم ا گفت من به احسان میگم میتونیم بریم برات بگیریم یا پیشنهادی بهت بدیم بعد از سرچ کردن و...باید یه فکری کنم.این نت عزیزتر از جان زغال سنگی هم که میدونی یه سرچ میخوای بکنی یه ماه رمضون باید اینجا بشینی.

قلب مبارکم در دهان مبارکترم است چون زنگ خونه رو زدند.سراغ آقای ع رو گرفتند.اول یادم نیومد کیه صدام روبردم بالا و گفتم ساعت ۱۲.۵۰شب زنگ خونه ی مردم رو....گفت:خانم کار مهمیه

خیلی مضطرب بود فکرکردم شاید پسرروبرویی از نزدیکانش طوری شدند گفتم واحد...یکهو شنیدم یه آقای دیگه و یه خانم دیگه هی دارند با آقاهه کلنجار میرن و انگار دستش روگرفته بودند که افشین دیروقته.افشین بگذر.افشین وآقاهه داد زد میکشمششششش

حالا فهمیدی چرا قلبم در دهانم است.منم بلوز احسان تنم با شلوار تو خونه ای که اونم تنگ و چسب فقط یه روسری سرم کردم و رفتم درخونه ی آقای همسایه که بگم چکار کردم و در رو باز نکنه.خلاصه چون اصولا خیلی یواش درمیزنم اینوقته شبم یواشتر بجای آقای ع خانم ا همسرمدیرساختمان اومد.همون موقع ع هم در رو باز کردجریان رو گفتم و حالا مثل بید هم میلرزیدم.دستام یخ بود.خانم ا گفت میخوای بیایی خونه ی ما یخ کردی؟آقای ع هم هی میگفت:گفتن منو میخوان بکشند و..گفتم بابا آره حالا برید تو زنگ هم زدند در رو باز نکنید.گفت آخه.گفتم بابا سرووضع منو نگاه کنید حالا خجالت بکشید برید توووووو.

خودش بیچاره خجالت کشید و رفت تو

خلاصه بساطی داریم از دست این دیوونه هااا :((

امروز تو شرکت یه قضیه پیش اومد که خیلی ناراحت شدم خیلیییییی

به مدیرمالی هم گفتم که مقصر شما هستی و الکی به فلانی فحش و بدوبیراه نده چون ذره ای برام مهم نیست.شما با حرفهاوحرکات ناسنجیده و شوخیهای بیموردتون پیش ۴تا بچه اجازه ی چنین رفتار جسارت آمیزی رو ایجاد کردید.قبول دارید؟اونم گفت آره واقعا فکرمیکنم حق با شماست

برای مجموعه ی بچه های حسابداری از ریز تا درشتشون واقعا متاسفم و مطمئنم دیر یا زود نتیجه ی شعور پایینشون رو خواهند دید

خب دلبرم من دیگه برم بخوابم

خیلی دوستت دارم خیلیییییی

همیشه عاشق و به یادت

سوفی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 2:6  توسط سوفیا  | 

سلام دلبرکم.شبت بخیر و شادمانی

خوبی عزیزه دل آبجی؟

امیدوارم جایی که هستی الان حالت خوب باشه و هراونچه در این دنیا ازش محروم بودی حالا در اختیارت باشه و زندگی بروفق مرادت...

امروز مثل هرروز و شایدبیشتروکمتر از هرروز دلتنگت بودم و بالاخره اشکم جلوی آقای ن و خانم ا در اومد.سعی کردم متوجه نشن ولی مگه میشد اشکهایی که روی دفتر میریخت رو مخفی کرد هرچقدرم که دستم رو بالای صورتم گرفته باشم

آقای ن شروع کرد الکی به یه موضوعی گیر دادن و شوخی کردن ولی فایده نداشت نمیتونستم حتی جواب بدم بعد خانم ا اومد پشت سرم و گفت دارین چیکار میکنین خانم سوفی؟با اینکه میدونست دارم دفتر مینویسم.دفتر رو بست از پشت دستاش رو کشید رو چشمام و گفت ااا اینا چیه؟من برگشتم به سمتی که پشتم به هردوشون باشه و سریع با دستمال اشکام رو پاک کردم ولی هادی میدونی که اشکهای من اگه در ظاهر هم نباشه در قلب دردمند من همیشه جاری همیشه عزیزه دلم همیشه

بگذریم

خوبی دلبرکم؟چه خبر مبرا؟

دوچرخه م رو بالاخره از تراس اوردم داخل و اینبار بردم گذاشتم درست روبروی تلویزیون که حتی شده روزی ۵ دقیقه پا بزنم

انصافا روزی ۵دقیقه رو تا امروز زدم تو همین چند روز.امیدوارم بتونم بیشترش کنم.حدود ۱.۵ کم کردم تو دوره ی امتحانها و استرسهای دیگه ای که با امتحانها قاطی پاطی شده بود خصوصا حسابرسی.اما مشکلم اصلا وزنم نیست دوست دارم سایزم رو درست کنم و خصوصا عضلاتم که یه زمانی خیلی قوی و محکم بود و بعد از تو که بشدت لاغر شدم دیگه اونطور نیست.میخوام میله ی بارفیکس هم بگیرم حتی شده برای روزی یک بار بارفیکس

از آدمهای غیرقابل اعتماد و متظاهر که بگذریم حالم از ... بهم میخوره که دست از سرکچلم برنمیداره و سرزدنهاش کم بود اس ام اس ها و تلهاش شروع شد بازم.یه مدت کمتر اومد و بعدم اصلا خداروشکر نیومد گفتم از شرش راحت شدم.اما هم اومدنهاش دوباره شروع شده به وبلاگ هم اس ام اسهاش هم احوالپرسیهای مسخره و بی ارزشش برام

آدمی که هروقت بخواد یاد من بیافته و هروقت من بخوامش مشکلات و درگیریها و کارهاش مانع هستند و لاغیر"و یک مسیر رو چند بار بره و هربار بهش فرصت بدی بازم رفتار گذشتش رو تکرار کنه ارزش فرصت مجدد رو واقعا نداره.هادی میدونی واقعا گذشت اونوقتایی که آدمها رو طوری دوست داشتم که وقتی فاصله ای میافتاد خیلی اذیت میشدم و گریه میکردم و..حالا نه تنها از نبودنهای این موجودات بی ارزش و دروغگو و حقیر و متظاهر ناراحت نمیشم بلکه خوشحالم میشم و ازاینکه دست از سرم برندارند حالم بهم میخوره.

اگه قرار باشه اینبار بعد از تو بعد از این درد وحشتناک که در درونم کسی رو دوست داشته باشم باید خیلی خیلی ارزشمندتر از وجود خودم باشه و مردتر از اونکه فقط خودخواهانه به احساساتمون نگاه کنه و بتونم مطمئن باشم که میتونیم کنار هم راه بریم اگه لازم باشه دست هم رو بگیریم اگه لازم باشه یاور هم باشیم اگه لازم باشه با نگاه تو چشمهای هم به دنیا و رنجهاش لبخند بزنیم و بریم جلو.اگه آدمی غیر از این باشه مثل ... و دیگرانی از جنس اون نبودشون خیلی ناراحتم کنه یکی دوهفته است.

حالا بذار انقدر زنگ بزنه تا خسته شه.انقدر اس بده که کلافه شه.انقدر به وبلاگ سر بزنه تا حوصله ش سربره

چه اهمیتی داره مگه نه عزیز؟

مرد اونه که اگه اشتباه کرد بیاد و عذر بخواد و تکرار نکنه نه اینکه یکی مثل پنهانکار دروغگو زورش بیاد توضیح خطاهاش رو بده یا از قصد کاری کنه که بهش شک کنی و رابطه رو ببره به سمت بی اعتمادی و تهوع و جدایی "یا مثل این یکی که دوبار و سه بار یک خودخواهی رو تکرار کنه بعد عذر بخواد و دفعه ی بعد تکرارش کنه.دوبار بخشیدمش پس بسشه

دفتر کل ۸۷ رو آوردم خونه که اگه بشه فردا بنویسم و البته کمی هم شنبه امیدوارم تا دوشنبه تموم بشه.دعا کن چون واقعا حوصله ش رو ندارم.تازه این تموم بشه دفاتر شرکت اصفهانیه هم هست

چقدر گرسنمه.ظهر ناهار کم خوردم.ساعت ۶.۵ اومدم خونه و خیلی گرسنم بود.فکر کنم ساعت ۷.۵ بود که برنج و مرغ که بود خوردم.البته خیلی کم بود الان بازم گرسنمه...خب چیکار کنم عزیز"گرسنمه دیگهههههه

دلم برای دریا یه ذره شده.امیدوارم فردا بتونم عسل عمه رو ببینم.

کاشان هم کنسل شد این هفته احتمالا دوهفته ی دیگه میریم.چون هفته ی بعد که امیر کلاس عملی صخره نوردی داره پس میافته هفته ی بعدش.البته ممکنه من نرم چون هرچی درسها بره جلو سخت تر میشه و منم دوست ندارم از درسهای اختصاصی عقب بیافتم چون جمعه ها دو تا درس اختصاصی و یک عمومی داریم.

حالا ببینم چی میشه؟اگه کمی زبان بلد بودم حتما یه سفر میرفتم ترکیه یا مالزی.حتما میرفتم

اما فعلا تو فکرم برای اولین بار تنهایی و فقط با یاد تو نازنینم برم کیش.امیدوارم بتونم چنین فرصتی پیدا کنم

خب دلبرکم من فعلا برم

خیلی دوستت دارم خیلییییییی

مراقب خودت و قلب بیمار من باش

همیشه عاشق و به یادت

سوفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 21:39  توسط سوفیا  | 

سلام دلبرکم.صبح ۴شنبه ی نسبتا سردت به خیروگرمی و شادی

خوبی عزیزه دل آبجی؟

خوش میگذره؟داشتم حاضر میشدم برم شرکت گفتم بیام سلامی بدم و بگم خیلی دوستت دارم اما خیلی ازت دلخورم که مدتهاست حتی به خوابم نمیایی

دلم برات یه ذره شده عزیز یه ذره

کاشکی حال منو بفهمی و انقدر بی رحم نباشی زیبای خفته ی من...

میبوسمت و به امید با تو بودن دوباره زندگی میکنم

همیشه عاشق و به یادت

سوفیا

پیوست:از دیروز رسما کلاسهای ترم دوم شروع شد.

امیدوارم بتونم در آ پذیرش بشم چون اینطرف واقعا اذیت میشم.بخش آموزش این مثلا دانشگاه مزخرفترین ارگان اداری که تاحالا دیدم.یه مشت واقعا داهاتی که بقول یکی از بچه ها احتمالا بعضی هاشون سوادشون در حد سیکل هستنشستند و فکرمیکنند چه خبره؟دیروز نزدیک بود بزنم تو گوش زمانی یا نمیدونم یه همچین کسی  که مثلا مسئول مالی است.مردک هنوز بلد نیست حرف بزنه.ازش سوال میکنی جونش درمیاد جواب بده وقتی هم جواب میده بلد نیست مثل آدم جواب بده.یکی این یکی اون یوسفی پررو که خود آقای ج که فکرکنم تنها آدم زحمت کش اون بخش هست و البته اونم یه کم بدتر از من خل"میگفت:یوسفی مشکل داره شما حرفها  و چرت و پرتهایی که میگه به دل نگیرید

خلاصه باید اساسی از این زمانی هم یه حالی بگیرم که مثل یوسفی زبون و دمش رو جمع کنه.پسره ی داهاتی که یه جمله میخواد بگه انقدر اسلوموشن میگه که مبادا زبونش گیر کنه و...خدایا تو خودت خوب میدونی من اهل مسخره کردن کسی نیستم ولی حالم از آدمهایی که به جایی نرسیده خودشون رو گم میکنند بهم میخوره این آدمها فقط باید مثل خودشون باهاشون حرف زد و حسابی تحقیرشون کرد تا یادشون باشه هرکسی برای خودش شخصیت داره و احترام سن و سال و زن و مرد و ادب و نزاکت طرف مقابل رو باید داشت

بگذریم

استاد آمار یک لات بی مزه ی مزخرف به تمام معنا بود.همه حالشون بهم خورده بود از حرف زدنهای مزخرف و تهوع آورش.جوکهای مزخرف و چرت میگفت و حرفهای صدمن یه غاز میزد.یکی از بچه ها یه تکه بین هم همه انداخت که البته شنید ولی نفهمید کیه.منم که یکبار که یه حرف مفت راجع به ماهایی که آخر میشینیم گفت"حسابی جوابش رو دادم که خفه شه

مردک عقده ای با اون تسبیح که دستش میگیره بگه من مومنماون ریش و پشمهاش

همش موج منفی میفرستاد و سعی میکرد بترسونه درحالیکه اگه یه استاد قبل از استاد بودنش یک آدم و بعدم یک روانشناس باشه باید دوستی و انرژی مثبت ایجاد کنه

استاد مدیریت یک آقای توپولیییییی با لهجه ی خاصی که احتمالا مال همون اطراف هست بود و البته برخلاف اونیکی انرژی مثبتتتتت

غیر از درس هرجلسه از یک کتاب اندیشه ها و تفکرات نمیدونم چی چی"ده نکته ش رو برامون مینویسه.از دانشجو در بحث کمک میگیره و به نظرات احترام میگذاره.شوخ و بامزه است و البته بی ادعا با اینکه ظاهرا پس مهمی داره چون با ماشین میارنش از محل کارش و برش میگردونند.اما برخلاف اونیکی حتی  اگه سخت گیر هم باشه ذره ای انرژی منفی منتقل نکرد

خلاصه اینم از این دلبرکم

من دیگه برم

میبوسمت و به خدا میسپارمت

قربانت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 9:31  توسط سوفیا  | 

عیدت مبارک عسلم

عید برهمگی دوستان مبارک

خدایا چقدر غمگینم از اینکه امسال بخاطر مریضی و خواب موندنم بازم از نماز عید فطر جاموندم.نمازی که سالهاست دیگه فرصت خوندنش رو نداشتم.سالهای قبل نتونستم وامسال که میتونستم اما لیاقتش رو نداشتم.

عیدت مبارک خدای من

رحمت فرست برما و دستمون رو بگیر و کمکمون کن درست زندگی کنیم.

خدایا روح همه ی رفتگان ازجمله نازنین من که بین من و تو هنوز قرار گرفته رو شادکن و به همه ی ما چه کسی مثل من غافل و خواب آلود و پرگناه و چه کسانی که زندگی سراسر خوبی و نیکی دارند رحم کن و یاری کن هرگز قدمی برنداریم که از برداشتنش پشیمون باشیم و هرگز حرفی نزنیم که از زدنش برخودمون بپیچیم و هرگز دلی رو نشکنیم و دردی رو اگر نمیتونیم درمان کنیم بیشتر نکنیم و...

خدایا هادی من رو هرجا که هست سلامت و شاد بدار

به من و خانواده م هم کمک کن که بتونیم بالاخره با این داغ کنار بیائیم.

(آمین یا رب العالمین)

دلم بدجور برای روزهایی که با مامان سجاده به دست میرفتیم سرکوچه و تو خیابون سجاده هامون رو کنار هم و کنار بقیه پهن میکردیم تنگ شده

برای اونوقتها که هی باخودم میگفتم خدایا چرا این آقاهه رو ترک انتخاب میکنند که اینهمه غلط بخونه و منم هیچی سردرنیارم.اونوقتایی که تو دلم همش بهت غرمیزدم وای خدایا چقدرقنوت داره"مردم از کمردرددددد"وای خدایا زانوهام درد گرفت روی این سجاده ی نازک که انگار درست روی اسفالت وایسادم و هزارتا غر دیگه

اما وقتی نماز تموم میشد آی کیف میکردم از اینکه همون دست و پا شکسته و با حواس پرتی و هرچی که شده نمازم رو خوندم و بعدم صبحونه  خوردن بعد از یکماه روزه

چه صفایی داشت اونوقتها و حالا سالهاست که من از همه چیز دور شدم.فکرمیکنم خیلی چیزها لیاقت میخواد و این نماز هم جز اون مسائل.با همه ی اینکه میدونم تصورم از نماز چیه اما این تیپ نمازها و این یکپارچگی خوشایند چیزه دیگه ایست که باهیچی به نظرم قابل مقایسه وتعویض نیست.خدایا با اینکه دلم گرفته اما شکرت

واقعا شکرت که حداقل فرصت اینو پیدا کردم صدای همهمه ی مردم و خوندن آقای هیجی کننده رو از همین جا بشنوم و شکرت که هنوز میدونم دلتنگی یعنی چی.خدایا شکرت

میبوسمت نازنینم و به خدایی که میدونم بهترینها رو برامون درنظر گرفته و خدایی که میدونم بهترین عیدی رو به هرکسی در حد لیاقتش خواهد داد میسپارمت

همیشه عاشقت

سوفی

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 8:44  توسط سوفیا  | 

سلام دلبرکم.شبت به خیروشادمانی

خوبی عزیزه دل آبجی

پرشین دیروز رو فیلتر بود ولی متاسفانه از بعضی جهات و خوشبختانه از بعضی جهات دیگه به یه روز نکشیده رفع فیلتر شد....

اصلا خوشم نمیاد یک آدم متاهل و پنهانکار مثل آرمان یا یه آدم ...مثل... به اینجاها سربزنه.اصلا قبلا هم که آرمان متاهل نبود از همون سالها که رابطه مون خراب شد خوشم نمیومد از اینکارش"شایدم این بد اومدن از همونوقتها شروع شد"چون همیشه اعتقاد داشته و دارم برای دونستن حال دیگران این راه مزخرفترین وبچه گانه ترین راه ممکن و تا وقتی میشه رفت و یکی رو از نزدیک دید و حالش رو پرسید یا بهش زنگ زد و سراغش رو گرفت و...خیلی مسخره ست که در نت دنبالش بود و پیگیر کارهاش .این بچه گانه ترین راه ممکن برای پیگیری احوال کسیست البته از نظر من.وقتی همه چیز تموم شده یعنی در قلبت چیزی به نام احساس مثبت راجع به شخصی مثلا بنام سوفی وجود نداره پس دلیلی هم نداره حتی اینجا جویای حالش باشی اونم نه حتی با کلمه ای نوشتن بلکه فقط اومدن و سرزدن و ... :|

اگه هم وجود داره که این لوس بازیها بی معنی.حالا هم که دیگه انتخابت رو کردی به جای وقت تلف کردن تو سایتهای مختلف بهتره آدم" به زندگیش برسه و به زنش یا شوهرش وفادار باشه.بجای چت کردن و اینطرف و اونطرف عضو شدن و اینجا و اونجا سرک کشیدن و با این و اون حرف زدن بهتره دیگه تاهل و تعهد رو باور کرد و چسبید به زندگی

اونوقتی که ماهمدیگر رو دوست داشتیم قدر روزهامون رو ندونستیم تو خیانت میکردی و من بداخلاقی من بدی میکردم و تو کج خلقی و...بالاخره یه روز همه چیز به هردلیلی تموم شد.

هادی من که رفت از نظر من ته مونده ها هم تموم شد همون لحظه که رفتم و با اون وضع دیدمش اگه قرار بود چیزی بمونه همونروزها باید میموند.اونروزها دوست داشتن معنی میگرفت.حضور معنی میگرفت.اونوقت بود که میشد باور کرد جنس دوست داشتنت واقعی بوده یا خیر که البته خیر بود.بعد از اونروزها دیگه واقعا برای من آدمی به اسم ارمان جز در خاطرات گاه و بیگاه یا دیدن موضوعات و چیزهایی که گاهی خاطره ای رو به ذهن میاورد و لبخند یا بدوبیراهی رو به لب"هیچی از تو نموند

و اونروز و دیدن تو و تاهلت و حس بدی که از نگفتنت ایجاد شد و پنهانکاری عجیب و بی معنیت"بدجور بدتر از هروقت منو آزرد.چون من دیگه بعنوان یک آدمی که اطلاعاتی داشتی و قلبی که گاهی مهربونی هم درش دیده میشد بهت نگاه میکردم  و فکرمیکردم سوال کردن ازت مزاحمتی نیست و فکری رو در ذهنت ایجادنخواهد کرد اما ...

دیگه به من سرنزن آرمان نه اینجا نه به هیچکدوم از وبلاگهام.تو انتخابت رو سال ۸۵ کردی وقتی هنوز بودم و با دیگری دوست شدی.انتخابت رو کردی وقتی عزیزم رفت و بهم زنگ زدی اما نمیدونستی چی بگی و من فقط گریه میکردم و تو گفتی فعلا مزاحمت نمیشم بعد زنگ میزنم اما رفتی و دیگه هیچوقت زنگ نزدی.انتخابت رو کردی وقتی زندگی با یکی دیگه رو برگزیدی و خندیدی به من و همه ی دروغهات که باور کرده بودم...

منم که انتخابم معلوم بوده و هست.پس دیگه دلیلی وجود نداره اینجا بیایی.تا قبل از دیدن تاهلت میگفتم بی خیال به هرحال اگه من بخودم حق میدم برای سوالهایی مزاحمش بشم اونم به خودش حق میده بیاد اینجا و به هردلیلی از اوضاع و احوالم اینطوری باخبر بشه برام مهم نبود و البته خاطراتی که به ذهنم میرسید رو برخلاف قبلترها مینوشتم با تصور اینکه بدونی از اینکه بهم کمک کردی ممنونم و حتی ازت متنفر هم نیستم چون تو فقط قسمتی از گذشته ی تمام شده ی من هستی و تمام.

ولی بعد از دونستن این موضوع واقعا حسم خیلی بد شد از اینهمه بی معرفتی و دروغ و بازی یا فقط پنهانکاری به دلیلی موجه از نظر خودت و غیرموجه از نظر من.احساس کردم با این پنهانکاریت بهم توهین کردی و این خیلی بد بود خیلی

از اینکه سلامتی-شادی -خوشبختی(انشاءالله)و زندگی میکنی خوشحالم.همیشه برای سلامتی و شادی و خوشبختی همه خوشحال میشم تو هم مثل بقیه ی ادمهایی پس دلیلی نداره فکرکنی از ناراحتی و بدبختیت خوشحال میشم.این بچه بازیها زیادی ازت بعید بود با اون اس ام اسی که اون روز زدی.از اینکه بالاخره کسی رو که دوست داشتی پیدا و انتخاب کردی خوشحالم حتی با توجه به همه ی دروغها و خیانتهایی که به همه ی وجود و زندگی من کردی.از اینکه سعی میکنی مرد زندگیت باشی خوشحالم و بیشتر از هرچیزی خوشحالم که باهم ازدواج نکردیم چون هرگز نمیتونستم بپذیرم همسرم هنوز مثل دوران مجردیش در نت سرگردان باشه و هنوز دوستی های پنهانی داشته باشه هنوز شماره ش تو مسنجر باشه هنوز ...

البته هنوزم برام سخت که چطور ممکنه دونفر انقدر همدیگر رو دوست داشته باشند ولی بهم خیانت کنند به دوست داشتن هم به باورهای هم به قلب هم و من و تو اینکار رو کردیم...

اما جوابم فقط همینه که ما همونوقتش هم که واقعا شاید همدیگر رو دوست داشتیم مال هم نبودیم چون تو همیشه یک نفر دوم و سومی در زندگیت بود که فقط ۴-۵ماه من باور کردم که این خصلتت رو ترک کردی و بعد و قبلش همیشه این حضور رو حس میکردم و آزار میدیدیم و چه بد بود که چون دوستت داشتم و دوست داشتنت رو باور کرده بودم بازم کنارت بود

بگذریم.......

نزدیک اذان

الان کانال ۳ قسمت کوتاهی از صحبتهای شهید رجایی رو داشت پخش میکرد و بعدش دعای امن یجیب ...رو که ایشون میخونند و...دارم گریه میکنم چون یاد شب یا بهتره بگم صبح آخر زندگی این دنیائیت افتادم.چقدر امن یجیب خوندم وقتی از اطاق انداختنم بیرون.چقدر امن یجیب خوندم وقتی اون لحظه های تلخ رو در ذهنم مرور میکردم که تو همش به اینطرف و اونطرف کوبیده میشدی.آخ هادی

هادی

هادی

هادی

هادی

هادی

کی دلم آروم میگیره؟کی قلبم ضربانش طبیعی میشه؟اصلا کی برای همیشه این چشمها روی این دنیا بسته میشه و وقتی باز بشه توروخواهم دید که تو آسمون به استقبالم میایی؟

دنیا لحظه ای مکث نکرد برای رفتن تو اما کی میشه این قلب مکث کنه و وقتی دوباره بتپه که من پیش تو باشم.دلم انقدر برات تنگ انقدر برات تنگ که هیچ کلمه ای نمیتونه وصفش کنه.هیچ قطره ای از این اشکها که گرماش داره صورتم رو میسوزونه حتی نمیتونه ذره ای از رنجی که میکشم رو کم کنه

خیلی وقت بود سعی کرده بودم گریه نکنم.اشکهام رو قورت داده بودم ولی الان امن یجیب شهیدرجایی منو برد به تلخترین دقایق زندگیم.هنوزم باورم نمیشه هادی.باورم نمیشه نیستی.باورم نمیشه ۴ماه دیگه دوسال میشه که تنهام گذاشتی.امروز وقتی تو ولیعصر داشتم قدم میزدم لحظه به لحظه یادت بودم.لحظه ای قلبم اونقدر گرفت که میخواستم وسط پیاده رو بشینم کف زمین و فقط داد بزنم داد بزنم داد بزنم داد بزنم

دستم رو گذاشتم روی قلبم  و به آسمون نگاه کردم.بغضم رو قورت دادم واز همینجا بهت لبخندزدم.

باخودم فکرمیکردم اگه تو بودی کلی تو جمهوری میخواستی منو بکشونی دنبال مغازه های مبایل فروشی.اما اگه بودی حتما با اون حالت هوای کثیف اونطرفها خیلی اذیتت میکرد

میدونی هادی خوشحالم که با اونهمه دردی که داشتی نیستی چون دیگه درد نمیکشی.نیستی که دیگه اونطور سرفه کنی که خون بالا بیاری نیستی که دیگه نتونی ۴تا پله رو بالا پائین بری و مجبور بشی با باسن رو پله ها حرکت کنی

الهی قربون اون پاهات بشم که اونقدر تو اون برف و سرما مجبور بودی بخاطر ورمشون دمپایی پات کنی

الهی قربون رگهای دستات بشم که دیگه از بس سوراخ شده بودند و دارو تزریق کرده بودند بهش سفت شده بود و جیغ میزدی و بهم میگفتی کمکت کنم و من فقط اشک میریختم و عرضه ی هیچ غلطی و کمکی رو نداشتم

واقعا بعد از تو و با دیدن اینهمه روزها و ساعتها و دقایق و ثانیه های تلخ چطور میتونم ذره ای به گذشته ای که فکرمیکردم تلخ بگم تلخ.اون بچه بازیها در برابر اونچه دیدم و کشیدم واقعا هیچ بودن هیچ

اصلا اونها از وقتی تو رفتی دیگه برای من وجود ندارند

احسان آذر و همه ی اونچه بین ما بود و گذشت و همه ی بدیهایی که کردند و کردم وهمه ی آزارهایی که دیدم و قلبم که شکست همه و همه و همه نیست و نابود شد وقتی تو رفتی.

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و آنچه بود گذشت...

وقتی تو رفتی معنی این بیت رو فهمیدم که روزی برای هر اتفاقی میومد تو ذهنم.تازه وقتی تو رفتی عمقش رو درک کردم

وقتی تو رفتی تازه فهمیدم چه جای سستی برای ایستادن در زندگی انتخاب کرده بودم

دلم خیلی برات تنگ شده هادی.اونقدر که الان دلم میخواست میمردم همین الان و همه ی این دردها و دوری ها تموم میشد...ببخش عزیزم اگه ناراحتت کردم.میدونی دلم میخواد الان پاشم بیام پیشت.

:)) یاد پارسال افتادم شب احیا که اومدم پیشت یادته؟با آژانس اومدم الهی بمیرم برای اون جوونی که منو برد.بعدش چقدر ناراحت بودم از اینکه اون بنده خدا رو تو اون وقت شب آورده بودم بهشت زهرا.البته تو راه برگشت کلی حرف زد باهام و بهم دلداری داد.دلم خیلی گرفته بود و اگه نمیومدم دق میکردم

فکرکنم یکی از این شبها باید بازم بیام.چرا شب؟چون راحتترم.چون مزاحمت شاید کمتر باشه.چون سکوت باعث میشه بهتر بتونیم باهم حرف بزنیم و صدای هم رو بشنویم

خیلی وقته نیومدم پیشت بخاطر امتحانها رخش یا همونطور که خودت میدونی بخاطر بهونه هایی که راز بین ماست

به زودی میام پیشت عزیزه دل آبجی

خیلی زود

دوستت دارم قربونت برم الهی

...

خب عزیزه دلم الان ساعت ۱۰.۵ شب.نیم ساعت دیگه سریال بامزه ی سان سون شروع میشه البته تکرارش.الانم داره رعدوبرق میزنه هوارررررر تا

حالم بهتره چون امشب دیگه بغضم رو قورت ندادم و گریه کردم :)

حالا بهترم باور کن دلبرکم.البته یه کم بخاطر قضیه ی مهمونی فردا عصبی شدم و قضیه ی اس ام اس زیور حالم رو گرفته اما هرچی خیره حتما همون خواهد شد مطمئنم :)

فکرکنم سه روز پیش بود که بالاخره با مهندس صحبت کردم

وای چه بوی خاکیییییی.چه صدای بارونی

اه جدیدا طبقه ی اول بجان خانواده ی خانم و آقای ن یک خانواده ای اومدن که آقا همش دم پنجره هستند.آدم جرات نمیکنه بره یه دقیقه دم پنجره.اه حالم از این عدم آرامش بهم میخوره

اره داشتم میگفتم.بعد ازاینهمه مدت سکوت کردن و هی حرفهای خاله زنکی این و اون رو شنیدن راجع به مهندس و تغییراتش" و دیدن خیلی مسائل با چشمای خودم و...بالاخره سکوت رو شکستم و باهاشون حرف زدم.بهشون گفتم که خودتون هم میدونید تنها آدمی که الکی چیزی بهتون نگفته تو این ۱۴-۱۵سال و اگه دوستتون داشته بعنوان مدیر دوست مشاور همکار یا هرچی بخاطر خودتون نه موقعیت و مال و منالتون من بودم.یعنی خودشون اولش گفتند و بعد منم اقرار کردم.واقعا هم همینطوره.هیچوقت کسی رو بخاطر الزاما موقعیت و مقامش دوست نداشتم.اگه به کسی گفتم دوستت دارم و این کلمه رو به میل خودم گفتم نه تحت شرایطی که برام ایجاد کرده یا کردند"قطعا حرف دلم بوده حالا اون آدم یک کارگر ساده باشه یه انباردار ساده مثل علی جعفری که روزی یک کارگرصفر بود تا الان که مدیرانبار یا آبدارچی باشه مثل آقای ش یا مدیرعامل باشه مثل مهندس"برام فرقی نداشته و نداره

اگه دوست داشتم خود اون آدم رو دوست داشتم و فکرمیکنم احساس دو طرفه ای هم که بوجود اومده همیشه به این دلیل بوده.یعنی برای علی جعفری هیچکس سوفیا نمیشه همونطور که برای من هیچکدوم از کارگرا و سرپرستها اون نمیشه.برای من هیچوقت کسی مهندس نمیشه و شایدبرای همینم مهندس همیشه منو صادقانه دوست داشته

خلاصه بعد از این حرفها صحبتهام رو کردم و حرفهاشون رو هم گوش کردم.بهشون گفتم که توجیه دارید میکنید و دلایل و شواهدم رو هم آوردم و...خلاصه یکربع ۲۰ دقیقه ای صحبت کردیم و با آرزوی اینکه فکرکنند و باور کنند که اونچه بهشون گفتم عین واقعیت است و امید به اینکه مهندس قدیمی خودمون بشوند و از این چاله دربیان ازشون خداحافظی کردم

دیشب رفتند آلمان اما قبلش زنگ زدند و ۱۰دقیقه ای صحبت کردیم.بهم گفت چون دوستی و محبت تو رو درش شک ندارم همیشه به حرفهایی که جدی باهام مطرح میکنی فکرمیکنم چون میدونم بدون غرض میگی و خیرم رو میخوای.این دوروز به حرفهات فکرکردم و واقعا فهمیدم که حق با توست در بعضی موارد و بهت قول میدم که همه چیز رو درست کنم.قول مردونه

گفتم الان مثلا با پنبه میخواین سرببرین؟اما خیلی جدی گفت:به خدا نه.به جون خودم خودت و به هرچی که اعتقاد داری نه.واقعا فکرکردم و این حرفهایی که دارم میزنم بدون که از صمیم قلب و تمام تلاشم رو میکنم اوضاع رو درست کنم.

امیدوارم اینطور باشه و واقعا مهندس خودمون بشه بازم.نه آدم مسخ شده ای که الان هست.آمین

اگر واقعا بهتر بشه خدایا تورو بیشتر از پیش شکرمیکنم که کمکم کردی بتونم ذره ای اثر مثبت داشته باشم

ممنونم خدای من بخاطر قلبی که بهم دادی و بیانی که گاهی در اختیارم میگذاری

چقدر دلم یکهو هوس کیک کرد :(

کاشکی کیک یا شیرینی خامه ای داشتم

خب دلبرکم من برم سریالم و ببینم

دوستت دارم هوار تا

برای فردا و خیریتش دعا کن

همیشه عاشقت

سوفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 19:8  توسط سوفیا  | 

سلام نازنینم

خوبی قربونت برم؟

خب به سلامتی پرشین بلاگ هم فیلتر شد.وبلاگی که شروع نوشتنم از اونجا بود و هروقت اینجاها جایی برای دردودلهام پیدا نمیکردم بازم به پرشین قدیمیم پناه میبردم

به سلامتی احتمالا اونم مثل من که نفهمیدم آخرش سوفیا برای چی فیلتر شده"حتما یه کلمه ی ناخوشایندآقایان رو بکار برده یا یه خبر ناخوشایند یا یکی این وسط در وبلاگش زیادی خلاف میل آقایان حرف زده و باعث شده کل پرشین بینوا فیلتر بشه.

ای مرده شور مسئولینی رو ببره که هنوز شعور خیلی مسائل مثل آزادی بیان رو ندارند

بگذریم

خب دلبرکم من فعلا برم صبحونه بخورم برم سرکار تا بعدا سرفرصت بیام وباهم گپی بزنیم.

میبوسمت عزیزه دل ابجی

همیشه عاشقت

سوفی

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 8:8  توسط سوفیا  | 

سلام دلبرکم.شبت به خیروشادی.دیروز صبح کلیییییی برات نوشتم اما همه پرید منم لج کردم و دیگه ننوشتم"چه کنم که من وتولجبازیمون عین هم

چه خبرا قربونت برم من؟خوش میگذره؟حتما الان تو خواب نازی.جات خالی یکساعت پیش رفتم بالا پشت بوم که بتونم ماه رو از نزدیکتر ببینم همینطور بچه های ستاره ایم گل سرخ-گل بنفشه و گل سفید.البته تو که خودت بالاتر از اونایی.تو از بالا نگاشون میکنی و من از این زمین خاکی که دروغ و دغل و رذالت و پستی گاهی توش خیلی زیاد میشه

دوشنبه آخرین امتحان  یعنی مبانی کامپیوتر داریم.یکدور اونم بی هیچچچچ تمرکزی خوندم.این چندروز بازم کم خونی اومده سراغم و سردرد و سرگیجه و خواب الودگییییییی تا دلت بخواد.همینطوری درسهای حفظی و خوندنی رو چی هستم که حالا چی شدم.خلاصه فردا باید بکوب بخونم که بفهمم چی به چیه؟

۵شنبه هم که امتحان فکرکنم بین همه بازم من وضعم بهتر بود چون اقلا مطمئن بودم ۶تا سوال از بیست و خورده ای سوال رو درست جواب دادم :دی

خلاصه سرجلسه شلوغ شد و این استاد فاقد فهم هم مثل استاد مشترک دروس اقتصادوحقوق تجارت "تشریف نحسش رو نیاورده بود سرجلسه وتا دلت بخواد انگلیسی بلغور کرده بودددددد و تازه بعضی سوالها خدایی دیگه اصلا نه تو اون جزوه ی آشغالش بود نه تو اونایی که گفته بود بنویسیم.خلاصه دو کلاس بودیم خانمها همه اعتراض کردیم چون آقایون مبنای امتحانشون کتاب بود و همه هم عالی دادند و استادشون هم مثل یه آقای متشخص اومده بود سرجلسه.یه چیز بگم بخندی عزیز البته ببخشید چون الان اونطرفی اینو میگم وگرنه خودت میدونی دلبرم تا وقتی که روی این زمین خراب شده توسط یه عده آدم پست و رذل"بودی من هیچوقت از اینحرفها باهات نمیزدم.خلاصه اینکه نشستنمون سر جلسه یک درمیون بود یک آقا یک خانم.یکی از بچه ها که از قضاخیلی هم مذهبی و خجالتی است میگفت:خانم ی اون آقایی که سمت چپ من نشسته بود یکهو ازم پرسید خانم خانم آی یو دی وسیله ی داخلی برای جلوگیریست یا خارجی؟؟؟؟میگفت من داشتم از خجالت میمردم...آقا اینو گفت من غش کرده بودم از خنده.بقول آری میگه اگه تو بودی الان کلی براش توضیح میدادی.درصورتی که خدایی اگه از من اینو میپرسیدند و من اهل تقلب کردن یا رسوندن بودم یک کلمه میگفتم داخلی خیلی جدی و تمام.خلاصه جوکی بود.بعد از جلسه هم که همه بدون استثناء اعتراض نوشته شده رو امضاءکردیم

امروز با آقای نوریک که چندوقتیه بخاطر قضیه دوست نشدنم باهاش شاکی از دستم و منم شاکی بودم از دستش سر قضیه ی اینبار که اومده بود تهران و لوس شدنهاش و...قاطی کردیم و کات.من که بچه ام ادعایی هم ندارم که با این سن و سالم هنوز گاهی خیلی لوس و کوچولو هستم و اصلا بهم نمیخوره ۳۸سالم باشه همونطور که گاهی زیادتر از سنم حالیم بوده و هست اما از اینکه یکی ادعای بزرگیش بشه و انقدر بچه باشه واقعا باید تاسف خورد به حالش.

دکتر سیاوش مریض نمیدونم چشه ولی ظاهرا حالش در این سه ماهی هم که نبود خوب نبوده و من خیلی دیشب ناراحت شدم وقتی فهمیدم.امیدوارم خداوند به حق این شبهایی که توش هستیم همه ی  مریضها رو شفا بده.وهیچ خانواده ای رو داغدار عزیزش نکنه چون من میدونم داغ یعنی چی :(

راستی امشب با اینکه شک کرده بودم از خیلی وقت پیش که آرمان ازدواج کرده ولی مطمئن شدم و بسیار چندشم شد از اینکه وقتی برای تحقیقم بهش ایمیل زدم بعد از مدتها یا پارسال بود امسال بود کی بود که به بهونه ی اهواز رفتن بهش زنگ زدم اونم فقط برای برگردوندن پولش و خداحافظ شما"وبهش گفتم ازدواج کردی گفت نه"بهم نگفت و برام ننوشت که ازدواج کرده و وقتی نوشت که بهم لطفا زنگ نزن و اس ام اس نده و اینبار هم گفت ظهر زنگ نزنم و فردا صبح زنگ بزنم و...بجای این مسخره بازیها یک جمله ننوشت بابا من ازدواج کردم.خلاص

جرم که نکرده.حالا احمق تر از من برای سوءاستفاده تو اون مقطع آشنائیمون گیر نیاورده بود که بخواد با قلب و احساساتم بازی کنه و زندگیم رو به مسخره بگیره"سرجای خودش

ولی انقدر اقلا مرد بود که اینو مینوشت که نه من نه دیگری مزاحمش نشیم به هردلیلی.من که بعداز تو بارها هم به خودت و بقیه گفتم ذره ای احساس نسبت به این بشر نداشته و ندارم.گذشته هرچی بود پرونده ش درست شبی که تو رفتی بسته شد خصوصا با اون رفتار مسخره و یخچالی که کرد و تو اون شرایط روحی منو تنها گذاشت.پس خیلی مسخره و بچه گانه بود کارش که بهم خبر نداده بود که هیچوقت مزاحمش نشم.البته اینو امشب براش نوشتم چون ۱-میدونی که من حرف نگه نمیدارم ۲- فکر نکنه خرم

۳-بعدشم عزیز مگه ماه پشت ابر میمونه؟بالاخره که چی؟اصلا حالا که چی؟ازدواج کرده که کرده.به سلامتی

خوشبخت باشه

یه دینی از من به گردنش هست اونم خیانت به همه ی وجود من که این دین تا قیام قیامت سرجاش و اونی که اون بالا نشسته قطع خودش میدونه چطور و کی پسش بگیره.من که پدر کشتگی باهاش ندارم برام یه آدمی که میشناسم مثل خیلی آدمهای دیگه که میشناسمشون ممکنه باهاشون حرف بزنم ممکنه اصلا سالی یکبار هم نبینمشون و...ومهمتر از همه هیچ احساسی این وسط دخیل نیست"اونم مثل بقیه است برام.گذشته خوب بودیم بد بودیم هرچی بوده و نبوده تموم شده.نتیجه ش رو هم هردومون دیدیم و خواهیم دید.همیشه گفته بودم که آرزو میکنم خوشبخت بشه و با دیگری کاری رو که با من کرد نکنه"غیراز این گفتم عزیز؟

خوشبختانه هم اینطور شده و برای خواستگاری رفتن که به من میگفت قلبم میاد تو دهنم و حالم بد میشه و سرم گیج میره از فکر کردن بهش و...نه سرگیجه ای بهش دست داده نه قلبش وایساده.رفته خواستگاریش رو کرده حالا خانمش هرکی هست هم به خودش مربوطه.یا یکی مثل خودش واز جنس خودش یا انشاءالله زنی که بتونه زندگی آرمان رو دگرگون کرده باشه به سمت مثبت که البته از ظواهر امر اینطور برنمیاد :(

خودش میدونه و خداش.من روزی که ازش جدا شدم روزی که تو رفتی و کنارت رو زانو افتادم و باهات حرف زدم گفتم که افسوس بابت همه ی اشکهایی که برای هرکسی غیر از تو و در هرشرایطی جز این لحظه ی وحشتناک هدر دادم.افسوس بابت وقتی که به جای با تو بودن برای آدمی مثل آرمان هدر دادم.همه ی اینا رو گفتم بهت نگفتم؟همون لحظه که همیشه موندم چطور نمردم"یادته؟همون لحظه که تورو دیگه نداشتم.بهت گفتم هادی متاسفم برای تمام اون لحظه هایی که حق تو بود و به ناحق به مثلا مردی به اسم آرمان بخشیدمش.حلالم کن

نگفتم؟

پس حالا این آدم چی فکرکرده؟مثلا اینطوری پیش خودش خواسته لطف کنه در حق من؟که مبادا دلم بشکنه؟از چی؟از اینکه اون ازدواج کرده؟:)) چقدر آرمان بچه ای تو.واقعا اگه اینطور فکرکردی ممنونم که فکرم بودی ولی متاسفم که ذره ای منو نشناختی تویی که منو...

شایدم...

به هرحال تموم شده بود تموم شده تر شد :)

خب دلبرکم من برم بخوابم که فردا صبح پاشم هم درس بخونم هم برم بابا قسط خونه رو بدم اون ماه رو هم ندادم

خیلی دوستت دارم عزیزم

خیلیییییی

برام دعا کن.برای روح و قلبم

میبوسمت و به خدایی که به دلیلی ندونسته تورو از من گرفت میسپارمت چون میدونم بهترین دوستمون همونه

همیشه عاشقت

سوفی

پیوست:راستی عزیز دکتر خ یادته؟همون دوست روانکاو؟امروز راجع به خ ن داشتم باهاشون صحبت میکردم و خلاصه بعد از سالها قرار شد که بیاد خونم.جمعه میاد اینجا برای شام.به مامان گفتم و گفت چه عجب.صدبار گفته میاد نیومده اینبار قطعیه؟گفتم آره بابا جمعه شب شام اینجاست.البته چون اینطرفها رو بلد نیست احتمالا خیلی اذیت خواهد شد ولی امیدوارم راحتتر از اونچه فکرمیکنم بیاد.برای شام احتمالا قرمه سبزی میگذارم و سالاد ماکارونی.خوبه دیگه نه؟ماست و سالاد شیرازی البته بدون پیاز هم درست میکنم.نوشابه که من اهلش نیستم ولی اونو نمیدونم دکتر لاغره بعیده اهل نوشابه باشه ولی برای خالی نبودن عریضه میگیرم.میوه هم هلو و انگور میگیرم فکرکنم کافی باشه.خیلی حوصله ی تشریفات ندارم چون دوست دارم احساس راحتی کنم و احساس راحتی کنه.اون مثل برادر بزرگترم.

خلاصه اینم از این.بعد از روز امتحان باید بیافتم به خونه تکونی چون خونم انگار زلزله شده.این مدت اصلا بهش نرسیدم ودرست تمیزش نکردم.کارم در اومد ولی بقول اری و زیور اقلا خونه تکونی زمستونیم رو میکنم :دی

قربونت برم من

ماچ

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 0:48  توسط سوفیا  | 

سلام دلبرکم.شبت به خیروشادی قربون شکل ماهت بشم.خوبی؟خوش میگذره؟منم خوبم شکرخدا ولی خیلی احساس خستگی روحی وجسمی میکنم.

امتحان به جای ۱۲نزدیک ۱برگذار شد و تا دلت بخواد مزخرف بود.خدایی وقتی اینهمه زحمت میکشم و از خواب و استراحت میزنم بعد میرم میبینم سوالهایی از جنس اراجیف داده شده کفرم درمیاد.همه شاکی بودیم.اولا با اینکه ما دو تا درس بااین استاد داریم(اقتصادوحقوق تجارت)اما سرهیچکدوم ازامتحانها نیودمده بود.بعدم فکرکن گفته بودمیان ترم حذف ولی هم در حقوق یک سوال از میان ترم داده بود هم امروز در اقتصاد فکرکنم ۴تا سوال از میان ترم بود.دوتا مسئله داده بود که حتی یه نمونه ازش حل نکرده بود اقلابه نظر ادم آشنا بیاد.خلاصه کلی مزخرف داده بودو کلی حرص خوردیم همه گی و بدوبیراه بهش گفتیم.بیا یکی هم که تعریفش رو میکردیم چی از کار دراومد :(

اونقدر قوام تحلیل رفت وقتی اونطور شد که واقعا از وقتی رسیدم خونه(حدودساعت ۳.۵)تا الان همش خسته ام و خسته و خسته

رخش رو آوردم تو پارکینگ چون مدیرساختمون گفت هنوز مستاجر واحد ۵ نیومده.(ای خدا چی میشد اگه ماشین نداشت این مستاجره؟؟؟)بعدم گفت قرار نیست ماشینت بیرون بمونه یه جوری بالاخره بین ماشینها جاش میدیم نگران نباش.خانمش میگفت آقای ا بیشتر غصه ی شما رو میخوره تا خودتون.

حالا بعد از امتحانها انشاءالله یه سری میرم شهرداری ببینم قضیه ی ساختمون حل شده یا نه؟اگه حل شده باشه با مامان صحبت کردم اینجا رو میفروشیم و اگه خدا بخواد عزیز میریم یه جایی میخریم که انشاءالله بهتر باشه هم محلش هم ساختمونش و انشاءالله مجبورنمیشیم کوچیکتر از اینجا بگیریم و قسمتون یه جای خوب و یه خونه ی خوب تو یه ساختمون خوب با یه پارکینگ مناسب برای رخشم میشه(انشاءالله)

چندروزه دارم طناب میزنم(البته بدون طناب)از ۷۰تا شروع کردم و امروز ۱۵۰تا زدم.باید بیشترش کنم تا سایزم درست بشه.با اینکه خداروشکر وزنم تغییری نکرده ولی خب میدونی که سایزم از بس هی چاق ولاغر شدم تغییر کرده.اونم درست میشه.تازه وقتی طناب میزنم حس خوبی هم دارم بالاخره یه ورزش دیگه :)

چه خوبه که اینجا کسی نمیتونه بیاد.با اینکه از فیلترینگ و کارهای مسخره ی روسای کشور بیزارم ولی خدایی این یک بار به نفع من بوده :)

۵شنبه جمعیت دارم.وفکرش رو کن اون جزوه ی سراسر غلط و اشتباه رو چطور میخوام بخونم؟هادی باورت نمیشه در ۱۰صفحه ی اولش که به اندازه ی ۲۰۰صفحه وقت و اعصاب مرا گرفت"حتی یه جمله پیدا نمیکردی که کلماتش به هم ربط داشته باشه.یعنی اگه یه خط دو جمله داشت هیچ کلمه ای در هرکدوم از این جمله ها به هم ربط نداره.هیچی درست نیست و فکرکن استاد امل احمق ما چنین جزوه ای رو بدون نگاه کردن و چک کردن داده دست ما و ما قراره باهاش پایان ترم امتحان بدیم که از میان ترم هم خودش گفته سخت تره ودیدی که من میان ترم رو چه افتضاح دادم.چون من در دروس حفظی اصلا تمرکزم خوب نبوده هیچوقت بعد از تو که کلا تمرکزم تعطیل شد و حافظه خداحافظ شما.حالا که رفتم دانشگاه و خودم رو موظف به درس خوندن میکنم یه سرسوزن بهتر شدم ولی قبول کن هنوز خیلی مونده به قبل برسم(البته اگه برسم که انشاءالله میرسم و بهترم میشم).

دوشنبه هم مبانی داریم وانشاءالله این دوتا هم به خیر بگذره بعدش دیگه یه نفسی از نظر درسها میکشم و ۲۱-۲۳هم ثبت نام ترم جدید.حالا موندم اگه بخوام شهریور دوباره ثبت نام کنم با توجه به اینکه هنوز ثبت نام شروع نشده"تکلیف چیست اگه پذیرش بشم.باید سوال کنم ببینم پولم رو (حداقل قسمتیش رو)برمیگردونند یا نه؟

خب ناناز برم یه کم دراز بکشم نمیدونم چقدر بی حسم.شایدم دارم مریض میشم اونم حساسیت.آخه امروز دانشگاه رو داشتند رنگ میزدند و میدونی که بعد از تو من دچار خیلی حساسیتهای عجیب غریب شدم که یکیش رنگ هست.امیدوارم اینطور نباشه و فقط خستگی باشه و فردا کاملا فریش باشم و بشینم سردرسهام.کتاب جمعیت امیر رو هم گرفتم که نگاهی به قسمت دستگاه تناسلی زنان بیاندازم که در جزوه ی عتیقه مون نیست چون استاد احمق و املمون میگه:وای مگه میشد من این مطالب رو در جزوه بیارم اونوقت آقای ب کپی میخواست بکنه میدید و خیلی زشت بود...راست میگن آدمی که فرهنگش پائین باشه و سطح فکری خیلی خیلی پائینی داشته باشه حالا چه مثل این استاد و یکی دوتا دیگه از استادهای ما اهل روستاهای اطراف هشتگرد یا دوقوز آباد باشند یا مال نیاوران"حالا خداد کلاس هم تحصیلات داشته باشه(مثل ایشون که مثلا فوق لیسانس مامایی هستند)همون بی فرهنگ امل عهد دقیانوسی خواهند موند.خواستم بگم آخه ابله اگه همه میخواستن مثل تو فکرکنند که الان هیچ کتابی نبود که توی داهاتی بخوای بری دانشگاه وبشی ماما و حالا بیای بشی استاد خنگ ما چون اکثر ناشرها شایدم همشون آقا هستند.خدایا به ما یاد بده همونقدر که بزرگ میشیم همونقدر که تحصیل میکنیم همونقدر که تو جامعه کار میکنیم و میگردیم شعور و فهممون و درکمون ازواقعیات زندگی هم رشد کنه.

مراقب خودت باش دلبرم.چقدر برای رخش خوشحالم چون مجبور نیست بره کارخونه و مجبورم نیست مثل ظهر تا شب که تو خیابون مونده بود"بیرون باشه و یه وقت کسی مزاحمش بشه.

برام دعا کن هادی من.اونجایی که تو هستی و با قلب پاکی که تو داری و نزدیکی که به خدا داری دعاهات خیلی بهتر میگیره.برای همه ی خانواده دعا کن برای سلامتیشون و عاقبت بخیریشون بعدم برای من دعا کن عزیزکم.امیدوارم جات تو آسمون عالی عالی باشه.

همیشه عاشقت

سوفیا

پیوست:الان ساعت ۱۰.۳۳ است.داشتم سریال مزخرف عبور از پائیز یا یه همچین اسمی رو میدیدم کانال ۱

این مفت و مزخرف بودن رو بخاطر این دختری که نقش لعیا رو بازی میکنه(و البته مابقی عوامل هم بهتر از اون نیستند)میگم چون واقعا مزخرف حرف میزنه و مزخرف بازی میکنه.انگار یادش رفته جلوی دوربین نه در سالن تئاتر.

حالا بگذریم از این قضیه

آخر این قسمت اتفاقی که بین این دختر و نامزدش رضا افتاد منو برد به زمانی که به آرمان میگفتم تا وقتی حرف نزنیم مشکلاتمون همینطور میمونه و بی اعتمادی و...

واقعا فکرمیکنم هیچی بدتر از حرف نزدن در دوستی ها و زندگی مشترک نیست.هیچی بدتر از لج و لجبازیهای بچه گونه که با صحبت نکردن پیش میاد نیست که باعث داغون شدن همه چیز میشه

منظورم اصلا خودم و آرمان نیست چون قطعا اینطور برای هردومون بهتره.اون وقتی که اومد داخل گود تازه فهمید مرد زندگی و ازدواج و پذیرش مسئولیت یک زندگی نیست یا شایدم فهمید من اصلا دختر ایده آلش نیستم.منم همینطور.اما اونچه که درواقع شروع این اتفاق بود همون صحبت نکردنها بود خصوصا از طرف اون که به من هم سرایت کرد.خیلی زندگیها رو دیدم که به این دلیل به ناکجا آباد کشیده شده و این جای تاسف داره.حالا ما که اصلا هیچ رسمیتی نداشت هدفمون انقدر حداقل من تو اون مقطع زمانی ضربه خوردم خصوصا که با مریضی آقا و بعدم شدت گرفتن مریضی تو نازنینم تداخل کرد و ...شاید برای اونم همینطور بود اگرچه بعید میدونم چون اون هنوز رابطه قطع نشده بود رفت سراغ یکی دیگه.اما بیچاره اونهایی که بخاطر خودخواهیها و بچه بازیها و غرور مسخره یا ترس مضحکشون باهم حرف نمیزنند و هی امروز فردا میکنند تا وقتی که دیگه هیچی از اون احساس و عشق و علاقه ی اولیه نمونده و وقتی چشمشون رو بازمیکنند میبینند تمام حرمتها از بین رفته و راهی جز جدایی باقی نیست یا تن دادن به یه زندگی سراسر تحقیر و فاصله

خدایا عاقبت همه مارو ختم به خیر کن

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 21:36  توسط سوفیا  | 

سلام دلبرکم

صبحت به خیروشادی ونیکبختی

خوبی قربون قدوبالات برم من؟

عزیز شنیدی میگن فاصله ی نفرت و دوست داشتن به نازکی یک تار موست؟؟

چقدر بده که با خودخواهیهامون علاقه ی یک نفر رو به فرار و بیزاری تبدیل میکنیم اونم به جرم خواسته هایی که خودمون چندین برابرش رو ازش داریم

کار ما آدمها خیلی عجیب غریب واقعا.کلی تلاش میکنیم که یکی دوستمون داشته باشه اما همینکه فهمیدیم دوستمون داره به خیال اینکه برای همیشه خواهیم داشتش میریم دنبال کارهای خودمون و خودخواهی ها از اینجاست که شروع میشه.

چرا سعی نمیکنیم یه کم خودمون رو جای طرف مقابلمون بگذاریم؟

خوش بحالت نازنینم که تو نه اینطرف مثل ما آدم مثلا بزرگها بودی نه اونطرف مطمئنم با این مسائل عجیب غریب ما زمینیها سروکار داری.خوش بحالت هادی که الان در آرامش و آسایشی چون میدونم اونی که تورو ازمن گرفت بهترینها رو برات فراهم کرده

دوستت دارم عزیز

وامیدوارم اینجا هنوز فیلتر باشه که گاهی اگه دلم خواست بنویسم.البته میدونم برای دوستان اونطرف آبیم مثل فریناز عزیزم ونسرین جان و نویدخان و...مشکل فیلتر وجود نداره و البته من برای خونده شدن توسط این دوستان خوبم هیچ مشکلی ندارم.

نسرین جان من خوبم فقط خیلی درگیردرسها هستم و البته درگیر...

بگذریم

نسرین عزیز امروز اقتصاد دارم و دارم خفه میشم از اینهمه فرمولدعا کن خوب بدم امتحانهای باقیمانده رو

به مزدک جان هم سلام منو برسون

خب نازنین من دیگه برم

همیشه عاشقت

همیشه به یادت

و امیدوار به برای همیشه کنارت بودن

سوفی

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 7:23  توسط سوفیا  | 




تا اطلاع ثانوی تعطیل
+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 9:51  توسط سوفیا 

اون روزصبح زودباسفارش محسن رفت ديدن آقاجونش تابراش قصه خودش ومحسن وبگه وازش بخوادکه زودزودخوب بشه.کنارتختش روی زمين نشست ودستای اقاجونش وتودستاش گرفت.نگاهی به چهره زردش انداخت وآهی کشيدوباانگشتاش اشکايی که ازچشماش خارج شده بودن پاک کردوشروع کردبه حرف زدن.برای آقاجونش اززندگيش گفت؛ازآرزوهايی که داشته؛ازمحبت مادری که هميشه ازش محروم بوده؛ازعقده هاش؛ازکتکايی که خورده بود؛ازفروغ وحرفاش؛حتی ازکوروش هم گفت؛به آقاجونش گفت که چه کلاهی سرش رفته وچطورکوروش احساسش وبه بازی گرفته وچطورنزديک بوده که آبروش وبه بادبده وازاون روزگفت؛ازاون روزنحس که مامان باهاش اون برخوردوکردواونم اونطوری جواب داد ورفت ورسيدبه امامزاده صالح؛حتی ازاون راننده هم گفت که بهش گفته بوددعاکنه وببخشه؛ازديدن کوروش وبچه اش گفت وازغش کردنش ومحسن وسپيده و......اشک ميريخت وحرف ميزدتارسيدبه ديشب ووعده ازدواجش بامحسن ؛لبخندی زدوبه چهره تغييرنکرده آقاجون نگاه کردوگفت:خوب ميشی مگه نه؟مطمئنم که خوب ميشی ؛چون توبرعکس مامان آرزوی خوشبختی منوداری وحالاآقاجون من به اون کسی رسيدم که مطمئنم خوشبختم ميکنه.بايدببينيش؛خيلی پسرخوبيه؛باورت ميشه اين همه مدت منودوست داشته ولی به روش هم نيوورده؟بعدچشمکی به آقاجونش زدودستش وبوسيدويکهوانگارکه تمام غمای دنياکنارتمام شاديهای دنيااومده باشندسراغش زدزيرگريه.به هق هق افتاده بودکه محسن واردشد.سعی کردآروم شه که مبادامحسن بگه بره بيرون.محسن نگاهی به دستگاه مسگاه هايی که وصل به آقاجون بودن کردوچشمای آقاجون ومعاينه کردوبعداومدکنارفرزان روی زمين نشست.فرزان خيره شدتوچشمای محسن.محسن سعی ميکردتوچشمای فرزان نگاه نکنه.يعنی چه اتفاقی افتاده بود.فرزان همين سوال وکردومحسن جواب داد:هيچی باورکن هيچی؛هنوزمثل ديروزه وهيچ تغييری نکرده.فرزان پرسيد:اين يعنی چی؟يعنی چی محسن؟آقاجون که خوب ميشه مگه نه؟محسن به چشمای پف کرده فرزان نگاه کردوگفت:اگه خدابخوادآره.مرگ وزندگی دسته اون فرزان.هيچ پزشکی نميتونه راجع به مرگ يازندگی يه مريض تضمين صددرصدی بده.بهتره دعاکنيم فقط همين.

فرزان ترسيده بودخيلی زياد.دست آقاجونش ومحکم فشارميداد؛لباش ميلرزيد.محسن بيشترازاينکه نگران مريض باشه نگران فرزان بود.بهش گفت که بهتره بره کمی استراحت کنه ولی فرزان اجازه خواست کمی ديگه بمونه.محسن رفت بيرون .فرزان ازجاش بلندشد.رفت بالاسرآقاجون وپيشونيش وبوسيد.بعدزدزيرگريه وگفت:آقاجون؛توکه منوتنهانميزاری مگه نه؟توکه نميخوای فرزانت وتوی اين دنيای وانفسابااون زنی که اسمش مادره تنهابزاری؟ميخوای؟آقاجون بدون من که نميری؟توکه انقدربی وفانبودی.توکه هميشه بهم ميگفتی ميخوام عروسی توروببينم ؛حالاچراچشماتوبازنميکنی تادامادآيندت وبهت نشون بدم؟آقاجون اگه بی من بری هيچوقت نمی بخشمت.هيچوقت.بازم پيشونيشوبوسيدوبعدم نشست سرجای اولش وسرش وگذاشت روی دست آقاجونش وشروع کردبه دعاخوندن.نفهميدکی خوابش برد؟باصداهايی وهمهمه هايی ازخواب بيدارشدوديدکه چنددکتروپرستارومحسن اومدندتواطاق.خواست سرش وبلندکنه؛چيزی مانعش بودديدکه دست آقاجونش روی سروصورتشه.دلش غش رفت ازخوشحالی.آقاجونش حالش خوب شده.اين آدماچراينطوری ميکنند؟ازجاش نميتونست بلندشه انگارچسبونده بودنش به زمين .دلش نميومددست آقاجونش وازروصورتش برداره.محسن اومدکنارش.خنديدوگفت:محسن ببين.اقاجون من که خوابيدم دستش وگذاشته روی صورت من؛اون خوب شده مگه نه؟محسن چشماش پرازاشک شد.فرزان داشت ازترس ميمرد.محسن گفت:آقاجونت خيلی دوستت داشت فرزان خيلی؛چون باآخرين توانش دست محبتش وروسرت کشيد.فرزان فقط صدای جيغ خودش وشنيدکه باناباوری ميگفت:نه ه ه ه ه..........

آقاجون وفردای اون روزخاک کردن؛روزهابسرعت ميگذشتن وچهل آقاجون هم تموم شد.درتمام اين مدت سپيده همه جاکنارفرزان وفروغ بود.حالاانگارکه اوناازاول سه خواهربودن والبته محسن سايه حمايتش پررنگترازهميشه دنبال اونابود.تواين چهل روزمادرش غيرعادی ترازهميشه بودولی نه خشن بلکه بيشترترسيده ورنگ پريده.فرزان خيلی لاغرشده بودوتقلاهای فروغ وسپيده برای اينکه اونوبه اين باوربرسونن که زندگی هنوزادامه داره بی ثمربود.غروب روزچهلم ازسرخاک آقاجون که برگشتن فرزان گفت ميره بيرون يه گشتی بزنه.محسن گفت اگه اجازه بدی منم ميام ولی فرزان گفت که ميخوادتنهاباشه.مهموناتقريباهمه رفتن.فقط سپيده ومحسن وخاله جون مونده بودن.شوهرفروغ گفت ميره به خونه يه سربزنه ببينه برادرش به چيزی احتياج نداره؟محسن نگران فرزان بوداماسپيده وفروغ بهش تسلی ميدادن که نگران نباشه اون زودبرميگرده.

مادرشون ازجاش بلندشدورفت توی حياط؛چنددقيقه بعدفرزان واردشد.مادرش وديدکه کنارحوض نشسته وداره بادستش توی آب موج درست ميکنه.اروم رفت کنارش.مادرش برگشت وبهش اشاره کردکه اونم بشينه.چنددقيقه ای سکوت برقرارشدبعدنگاهاشون باهم تلاقی کرد؛چشمای فرزان سرخ سرخ بودومعلوم بودکه تمام مدتی که بيرون بوده گريه ميکرده.مادرش بهش گفت:توميخوای چيکارکنی؟فرزان گفت:يعنی چی؟مادرش گفت:يعنی همين؛اينجاميمونی يا...لباشوگازگرفت؛انگارکه ميخواست نيش بزنه ولی جلوی خودشوگرفت.فرزان گفت:شماتنهايين؛ميمونم پيشتون.مادرش باعصبانيت گفت:نميخوادنگران تنهايی من باشی؛تواگه به اين چيزافکرميکردی بابای بدبختتوبه کشتن نميدادی.فرزان باشنيدن اسم آقاجونش منفجرشدوگفت:تواونوکشتی؛تواونوذره ذره آب کردی؛تواونو؛منوحتی فروغ ونابودکردی؛اين حرفاروميزنی که بارگناهتوکمترکنی؟اشتباه ميکنی خانم؛اون دنياهرکس هم که ازت بگذره من يکی جلوت وای مياستم وتاتقاص بلاهايی وکه سرمون آوردی خداازت نگيره ولت نميکنم فهميدی؟سيلی توگوشش خورد؛ديگه براش عادت شده بود؛محسن؛سپيده؛فروغ وخاله خانم پشت پنجره اطاق بودن وهمشون ميدونستن که بهتره بيرون نيان.فرزان ازجاش بلندشد؛مادرش دستشومحکم کشيدجوری که نزديک بودباسربيافته توی حوض؛بهش گفت:اينجاميمونی پيش من چون يه مدت افسارت دست خودت بوده معلوم نيست کجابودی وباکی بودی وچه غلطايی کردی؟چندروزديگه ام داييت ايناميان اينجاکه دستتوبزارن تودست پسرشون فرزادوبری خبرمرگت سرخونه وزندگيت که انشائ الله اتيش بگيره.قلب فرزان نزديک بودازجاش کنده شه؟فرزاد؟؟؟اون پسره لات چشم چرون؟غيرممکنه.بلندشدروبروی مادرش وايسادوگفت:براتون متاسفم؛هم برای شماهم برای دايی ايناواون پسره کثافتشون که تاحالامعلوم نيست چندتادختروبدبخت کرده؟اگه قرارباشه عروسی کنم باکسی که مردباشه عروسی ميکنم نه بااون که ازصدتازن هم زنتره بااون تيپ وقيافه نکبتش.مادرش بلندشدوروبروش وايسادوگوشش وگرفت تودستش وگفت:خواب ديدی خيرباشه؛اگه فکرکردی من ميزارم هرغلطی ميخوای بکنی وباهرکس وناکسی که ميخوای بگردی ودمخور شی کورخوندی.اون بابای فلان فلان شدت بودنميذاشت من خودم توروتربيت کنم؛حالاکه اون گوربه گورشدديگه افسارت دست منه فهميدی؟فرزان احساس ميکردنه فقط گوشش که داشت پيچيده ميشدبلکه همه وجودش گورگرفته بود.چطورميتونست راجع به آقاجونش که تازه امروزچهلمش بوداينطوری حرف بزنه.محکم دست مادرش وپس زدطوری که دستش خوردتوصورت خودش بعدم فريادزد؛آقامحسن؛سپيده جان بهتره مابريم.محسن وسپيده عصبی وکلافه اومدن بيرون؛پشت سراونافروغم اومدبيرون.مادرش رفت به سمت محسن وگفت:ببين آقای دکتر؛تااينجاهرکاری برای ماکردی دستت دردنکنه؛انشائ الله که خيرازجوونيت ببينی؛ولی ديگه دورماواين دختره روخط بکش.اون قراره باپسرداييش عروسی کنه؛بی کس وکارنيست که بخواين براش نقشه بکشين وبدبختش کنين.هرچندلياقت خوشبختی ونداره ولی خوب هرچی باشه اسمش اينه که دخترمه؛هرچندقرتی وعوضی دراومده ولی پسردائيش ميتونه آدمش کنه؛مثه يه سگ قلاده ميندازه گردنش و...فرزان داشت ميمرداومدچيزی بگه؛محسن دستشوبه علامت سکوت بردبالا بعدم روکردبه مادر فرزان وگفت:خانم شمابيماريد؛چرانمياييدببريمتون پيش يه متخصص اعصاب تاسلامتيتون وبدست بيارين؟مادرفرزان يهوآتيشی شدوفريادزد:ازخونم بروبيرون پسره بی کس وکارداهاتی.سپيده زدزيرگريه ودست محسن وگرفت.محسن گفت:مافرزان وباخودمون ميبريم حاج خانم.اگه خواستين ببينينش به فروغ خانم بگين اون ترتيبش وميده بعدم دست فرزان وگرفت ودنبال خودش کشوندوبرد.درتمام طول مسيرفرزان وسپيده گريه ميکردن ولی محسن فقط دعوتشون ميکردبه سکوت وميگفت:اتفاقی نيافتاده ازچی ناراحتين؟فرزان مادرتوبيماره پس نبايدازش دلگيرباشی ولی فرزان ميدونست که خودمحسن تودلش الان آشوبی برپاست اينوميشدازرنگ پريدش فهميد.


+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 9:50  توسط سوفیا  | 

مادرش باديدن اونابسمتشون اومدنگاهی به فرزان کردکه بيشترپرسشگربودتاگزنده بعدبه فرزان اشاره کردکه باهاش بره.فرزان هم رفت.کنارآب سرکن بخش ايستادبه سمت فرزان برگشت وگفت:ميدونم مادرخوبی نبودم ولی توهم خيلی منواذيت کردی قبول کن.حالابهم بگوآقاجونت حالش خوب ميشه؟اين دکتره کيه؟چی گفت؟خوب ميشه؟فرزان گيج شده بوداين اولين باربودميديدانقدرمادرش ترسيده؛هميشه فکرميکردهيچ چيزتوی اين دنيانيست که مادرش وازاون حالت سردوتلخ ووحشتناک بيرون ببره ولی حالا...سعی کردآروم باشه. باکلماتی ساده وکوتاه وبدون اينکه بخوادتحت تاثيرتغييرحالت مادرش قراربگيره بهش جواب دادکه هيچ چيزمعلوم نيست وفقط بايددعاکرد.راجع به محسن چيزی نگفت وقشنگ احساس کردکه تمام وجودمادرش بشکل علامت سوالی باقی مونده.برگشت که بره به سمت بقيه مادرش دستشوگذاشت روی شونش؛برگشت به سمتش.مادرش گفت:فرزان....سکوت برقرارشدهنوزدستش روی شونش بود؛احساس ميکرداون ناحيه ازشونش داغ شده؛نميتونست باورکنه مادرش محبتی هم داشته باشه.حرفشوادامه نداد؛يعنی چی ميخواست بگه؟اون چش شده بود؟غرورش اجازه نميدادازش سوال کنه که چی ميخوادبگه؟آروم ايستاده بودوبه کفشای مادرش نگاه ميکردکه برخلاف هميشه تميزنشده بود.خم شدبادستمالی که تودستش بودکفشای مادرش وتميزکرد.دلش به حال اون زن ميسوخت؛حالاديگه ازش نميترسيدبااينکه ميدونست هنوزازدست آزاراش درامان نيست وخداميدونه بلای بعدی که سرش مياره چی خواهدبودولی......بلندشد؛مادرش داشت اشک ميريخت.يادحرفای فروغ افتادواينکه آقاجون چی گفته بود؛واقعامادرش بيمارروانی بود؟چيکاربايدبراش ميکرد؟همه چيزتويه لحظه اتفاق افتاد؛مادرش اونوبغل کردومحکم به سينه اش فشردولی چيزی نگفت.همه نگاهابه سمت اونابرگشته بود.محسن لبخندميزد؛فروغ گريه ميکردوسپيده نگران بودمثل فرزان؛چون بيشترازمحسن اززندگی اون خبرداشت.چندثانيه ای گذشت؛مادرش فرزان ورهاکردوبه سمت خاله خانم دويدوبعدازچنددقيقه همشون ازبيمارستان رفتن.فرزان ديگه قدرتی توی پاهاش برای ايستادن احساس نميکردبه ديوارتکيه دادوآروم سرخوردوروی زمين نشست؛پاهاش ودرازکرد؛سرش سنگين بودوبشدت دردميکرد؛چشماش وروهم گذاشت.محسن وسپيده به سمتش دويدن وقتی بيدارشدتوی اطاق کارمحسن روی تخت خوابيده بودوازپنجره ميشدديدکه شب شده.سرمی هم بدستش وصل بودکه تموم شده بودوبسته بودنش.نگاهش به اطراف اطاق چرخيدومحسن وديدکه روی صندلی درگوشه ای ازاطاق آروم خوابيده درحاليکه سررسيدی روی ميزکوچيک کنارصندلی بازه.آروم ازجاش بلندشد.ازتخت اومدپايين؛به سمت پنجره رفت ونگاهی به بيرون کرد؛چراغای روشن توی بزرگراه شبيه ستاره های روی زمين بودن به ساعتش نگاه کرد؛۳بعدازنيمه شب بود.آروم ملافه ای که روش کشيده شده بودوبرداشت وبه سمت محسن رفت؛نگاهی به سررسيدبازکرد؛خم شدوباديدن اسم خودش نگاهی به چهره معصوم محسن توی خواب انداخت وملافه روگذاشت روی ميزوسررسيدوبرداشت؛ميدونست کارش خيلی زشته ولی فضولی داشت خفه اش ميکرد.آروم وپاورچين به سمت تخت رفت وشروع کردبه خوندن.لحظه به لحظه قلبش بيشترمی تپيد؛پس يعنی محسن.....ورق زدوخوند؛مطالب روزای قبل وقبل وقبل....تارسيدبه روزی که برای اولين بارتوی بازارچه امامزاده صالح همديگروديده بودن وخوابی که محسن ديده بودودعايی که کرده بودبه درگاه خداکه دختری وکه بتونه تکيه گاه روحيش باشه سرراهش قراربده کسی وکه بتونه بهش محبت کنه وازش محبت ببينه وکناراون به آرامش برسه و....وتعبيرش ازفرزان واينکه اون همون دخترخواسته شدش بودواينکه چقدربامعيارای محسن جوردرميومدو.....آه ازنهادش بلندشد؛يعنی درتمام اين مدت محسن اونودوست داشته ولی حتی يه لحظه نذاشته فرزان متوجه شه ونخواسته که اون ذره ای احساس ناراحتی وناامنی بکنه و...خدايايعنی دعاهای من گرفته واين محسنی که اون گوشه روی اون صندلی خوابيده همون مردی که من اون روزازت خواستم ودعاکردم که سرراهم قراربگيره ومنوازاين تنهايی ووحشت نجات بده؟؟به محسن نگاه کردويادتپش قلبش دراون روزبعدالظهرافتادواينکه احساس کرده بودچيزی دروجودش داره بوجودمياد....اشک توی چشماش جمع شد.ازتصوراينکه بادونستن اين قضاياحالاچطورميتونست ديگه بامحسن زيريه سقف ومثل يه خواهروبرادرزندگی کنندغصه اش گرفت.ازتخت اومدپايين.اروم سررسيدوگذاشت روی ميزوملافه روبرداشت وکشيدروی محسن ومحسن بلافاصله بيدارشد.نگاهشون به نگاه هم تلاقی کرد؛فرزان سرشوانداخت پايين وبعديادش اومدکه نبايدمحسن بفهمه که اون همه چيزوميدونه.محسن لبخندی زد؛فرزان گفت:ببخشيدنميخواستم بيدارت کنم.محسن همونطورکه ميخنديدگفت:حالت بهتره دخترخوش خواب؟فرزان سرخ شدوگفت :بله ؛درتصورش خودشوديدکه غش کرده وبقول محسن خوابش برده ومحسن اونوبغل کرده وآورده روی تخت خوابونده.سرخ شدوکمی عقبترايستاد.محسن ازجاش بلندشد.نگاهش به سررسيدافتاد.خم شدوبستش وبعدبه فرزان نگاهی کرد؛فرزان تمام قواشوتوی چهرش متمرکزکردوگفت:اين چی بودببينم؟محسن هم خنديدوگفت:داشتم برای دوست دخترم نامه عاشقانه مينوشتم؛توکی ميخوای دست ازاين کنجکاويهاکه چه عرض کنم فضوليات برداری خانم خانما؟فرزان خنديدهردوبه سمت پنچره رفتن وبه چراغايی که کم کم داشتن روشن ميشدن نگاه کردن؛ساعت حدود۵بود.محسن به سمت فرزان برگشت وگفت:فرزان...فرزان برگشت نگاهش کردولی محسن ساکت شدوبازبه بيرون نگاه کرد.ديگه چيزی نگفت ولی فرزان حالاديگه ميدونست که بارهاوبارهاصداکردنهای فرزان توی دفعات قبلی وسکوتش چه معنی داشته وداره.لبخندی زدوباشيطنت گفت:محسن توچرازن نميگيری؟محسن غافلگيرشده بود؛سرخ شدوکمی دست وپاشوگم کردبعدشروع کردبه ضرب گرفتن روی شيشه خيلی آروم اينکاروميکرد.فرزان ميدونست که اون هروقت خيلی نگران وعصبی ودستپاچه ميشه اين کاروميکنه.بعدمحسن خنديدوگفت:آخه هنوزنتونستم يه دخترپيداکنم که لياقت تحمل منوداشته باشه.هردوخنديدن وبرای لحظه ای بازنگاهشون درنگاه هم گره خورد.بانگاهشون خيلی چيزابهم ميگفتن ولی لبهاشون بسته بود.بالاخره محسن سکوت وشکست وگفت:فرزان بامن عروسی ميکنی؟فرزان ترسيدخودشوکمی عقب کشيد؛فکرنميکردبه اين سرعت بهش پيشنهادکنه؛اون تازه قضيه روفهميده بوداين بی رحمی بودکه محسن بخوادبه اين سرعت ازش جواب بخواد.

محسن لبخندی زدوگفت:توحالاهمه چيزوميدونی ازروزی که ديدمت وخوابی که ديده بودم تاتمام وکمال احساسی که نسبت به توداشتم ودارم.فکرنميکنی نبايدبيشترازاين بزاری آزارببينم؟فرزان ازخجالت داشت ميمردوکمی هم عصبی شده بود.باحالت کلافگی گفت:توبيداربودی؟محسن گفت:نه وقتی اومدی ودفتروبرداشتی بيدارشدم؛خواستم مانعت بشم ولی ديدم اين بهترين فرصته برای اينکه توبفهمی چقدردوست دارم.بامن ازدواج کن فرزان؛پولدارنيستم ولی قول ميدم تمام سعيم وبکنم که توزندگی چيزی کم نداشته باشی.قبول ميکنی؟نميدونست چی بايدبگه؟رفت وروی يه صندلی نشست.قلبش داشت ازتودهنش ميزدبيرون.خيلی خوشحال بودولی درعين حال عصبی.محسن نگران بهش نگاه ميکرد.بالاخره به حرف اومد:

مدت زيادی نيست که باهم آشناشديم؛فکرنميکنی بهتره کمی بيشتربه هم فرصت بديم تابهترهمديگروبشناسيم.تاامروزمن به چشم يه برادربهت نگاه ميکردم وحالا.....محسن اومدبه سمتش.يه صندلی برداشت وگذاشت روبروی فرزان اماننشست.دوباره رفت سمت پنجره؛کمی بيرون ونگاه کرد؛برگشت به فرزان نگاه کرد؛سرش پايين بودوباانگشترش بازی ميکرد.به سمتش اومدوروصندلی نشست؛فاصلشون خيلی کم بود؛فرزان جرات نميکردتوصورت محسن نگاه کنه؛محسن باصدايی که نگرانی وشرم ازش مشخص بودگفت:من به اندازه کافی فرصت برای شناختنت داشتم درواقع همون روزاول انتخابم وکردم ولی تواگه بخوای منوبشناسی حرفی نيست؛هرچندموجودوحشتناکی مثل من که شناختن نداره؛من همونيم که مدتی داری می بينی به همون ديوونگی وبدی.امااگه ميخوای باشه؛تاهروقت که توبخوای من صبرميکنم؛تاهروقت که بخوای فرزان عزيزم.هردوسرخ شدن؛سرهاشون پايين بوداول فرزان سرش وآوردبالابعدمحسن.به هم نگاه کردن؛فرزان لبخندی زدومحسن نيشش تابناگوش بازشد؛فرزان ديگه مال اون بود؛فرزان گفت:محسن فکرميکنی ميتونم خوشبختت کنم؟محسن دست فرزان وگرفت وآروم گفت:توميتونی مهم اينه که منم عرضش وداشته باشم.بعدآروم دست فرزان وبه سمت لبهاش بردو.....

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 9:48  توسط سوفیا  | 

بعدازگفتن اين حرفابرگشت به سمت سپيده وفروغ که داشتن چيزايی بيخ گوش هم پچ پج ميکردن وبانگاهی که سرشارازغم بودبهشون اشاره کردکه دنبالش برن واوناهم بدون سوالی دنبال فرزان رفتن.واردحياط بيمارستان شدن؛باورش نميشدکه چه بلايی سرش اومده واونيکه مثه يه تيکه گوشت روی تخت بيمارستان افتاده آقاجونشه.ازفروغ راجع به اتفاقی که باعث سکته آقاجون شده بودسوال کرد.فروغم مختصرومفيدهمه چيزوتعريف کرد؛آقاجونش درست ازروزرفتن فرزان ازخوردن وخوابيدن افتاد؛گوشه گيروکلافه بودوهميشه نگران. شب حادثه هم خيلی خيلی دلش شورفرزان وميزده وبااينکه فروغ بهش اطمينان داده بودکه حال فرزان خوبه امااقاجون اون شب يه جورايی دلگيرفرزان بودخيلی بيشترازتمام شبای گذشته؛نگرانی اون حتی مادرشون روهم کلافه ونگران کرده بود؛حرفای فروغ که به اينجارسيدفرزان پوزخندی زدوگفت:مامان ونگرانی؟مسخره است خيلی مسخره؛خوب بعدش چی شد؟فروغ ادامه دادکه اقاجون هم سرهمين نگرانی مامان عصبانی شدوشروع به پرخاش کردکه:توبودی که بچه ام وآواره کردی؛تويی که همه اين بلاهاروسرماآوردی؛يه عمرهيچی نگفتم؛صبرکردم؛گفتم دوست داشتم قبول کردم که عصبی هم که هستی زنم بشی ولی خريت کردم؛حماقت کردم؛جوونی کردم ويه عمردارم چوب حماقتم روميخورم.بچه ام وازم گرفتی؛حالاداری براش دل ميسوزونی.توديوونه ای؛تومريضی؛هرکس گفت:بروزنت وبستری کن؛گفتم:گناه داره خوب ميشه.هرچی گذشت بدترشدی؛بازم مراعاتت وکردم.بچه هام وشکنجه دادی؛ازدرون داغون شدم بخاطرقولی که به بابای خدابيامرزت داده بودم که صبورباشم هيچی نگفتم؛حالاکه دخترم وازخونه آواره کردی ميگی نگرانی؟بعدازاينهمه مدت؟چطورتاحالاصدات درنيومده بود؟تو اين مدت نه خودت گشتی دنبالش نه گذاشتی من کاری کنم.اگه فروغ ازش خبری نياورده بودکه من تاحالادق ميکردم.آخه نامسلمون؛بی وجدان؛توچه مادری هستی؟چطورميتونی شب راحت بگيری بخوابی درحاليکه نميدونی بچه ات کجاست؟چطورميتونی بخوری وبگردی وزندگی کنی درحاليکه معلوم نيست بچه ات چيزی برای خوردن داشته باشه يانه؟.....آقاجون فريادميزد؛انگارکه عقده های چندسال زندگی يه دفعه سربازکرده بودن ومامان بهت زده وناباورانه نگاش ميکرد.انگارديگه آقاجون ونميشناخت والله من وشوهرم هم نميشناختيمش.مهتاب گريه ميکردولی کوچکترين توجهی هيچ کدوم بهش نداشتيم تااينکه نفسای آقاجون به شماره افتادوبعدسکوت وبعدافتادو.....فرزان فقط سکوت کرد؛حرفی برای گفتن نداشت؛ميدونست که خواسته ياناخواسته اونه که باعث اين مصيبت شده چراکه بعدازبيست واندی که صبرکرده بودکودتای اونروزش وقهرش ازخونه درواقع باعث شده که آقاجونش راهی بيمارستان بشه.سپيده دستی روی شونه فرزان گذاشت وبافروغ که اشک ميريخت ومرتب سوال ميکردآقاجون اگه فلج شه چی فرزان؟اظهارهمدردی ميکرد.بالاخره فرزان به حرف اومدوگفت:خودم ازش نگهداری ميکنم.اون حتماخوب ميشه مطمئنم محسن گفت دعاکنيم حتماخوب ميشه وبعداشک ازچشماش سرازيرشد.صدايی ازپشت سرش شنيد.محسن بودکه اومده بودسراغ اونا.بعداز۲۴ساعت بيخوابی برخلاف هميشه خيلی خسته بنظرميرسيد.اون به بيخوابی عادت داشت وحتی شده بودکه ۳-۴روزبيمارستان ميمونه ولی امروزانگارهمه انرژيش بخاطراين جريان گرفته شده بود.يه لحظه نگاه فرزان تونگاه محسن حل شدواحساس کردکه سرخی صورت محسن تمام وجودش وگرم کرده.احساس کردچيزی توی وجودش داره متولدميشه يه احساس که به هيچ وجه قابل مقايسه بااحساس قبليش نسبت به کوروش ملعون نبود.فرزان سرش وانداخت پايين؛محسن گفت:فروغ خانم بهتره شماحاج خانم وبقيه روراضی کنيدبرن خونه؛من اينجاميمونم هرخبری شدبلافاصله توجريان ميذارمتون .سکوت وآرامش الان بيشترين چيزيه که حاج آقابهش احتياج دارن ودعايادتون نره؛بادعاخيلی اتفاقای نشدنی واقع ميشه.فروغ درحاليکه اشکاشوپاک ميکردگفت:چشم آقای دکترچشم.بعدبه فرزان نگاه کردوانگاربانگاهش سوال ميکردتوچيکارميکنی؟فرزان رفت وفروغ وتوآغوش گرفت وآروم گفت:من همينجاميمونم پيش آقاجون؛خبری شدبهت زنگ ميزنم.اگه هم خسته شدم ميرم خونه پيش سپيده واستراحت ميکنم.نگران من نباش عزيزدلم وپيشونی فروغ وبوسيدوهمگی به سمت بخش رفتن.

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 9:47  توسط سوفیا  |